دکتر سيدجواد طباطبايي
گروه انديشه؛ديروزبخش نخست اين نوشته را درباره دولت و جامعه مدني از نظر هگل خوانديد،امروزبخش پاياني آن درپي مي آيد؛از نظر ارسطو، دولت امري طبيعي بود و اين مساله به مسيحيت منتقل شد. بدين صورت که تمام قدرت ها از خدا ناشي مي شد و آن را طبيعي مي دانستند. نقد انديشه سياسي قديم بر همين موضع طبيعي بودن وضع انسان صورت گرفت. با تحولات، انسان از وضع طبيعي بيرون آمد بعدها مارکس، انسان را موجود ابزار سازنده دانست. پس دولت را هم مي سازد و همه چيز بر طبق قرارداد ساخته مي شود. جهان قديم با روشنگري در حال زوال بود و چيزي از سنت باقي نگذاشته بود. دولت هاي ملي ساخته انسان تثبيت شده بود. هگل با مجموعه اين ميراث آشنا بود اما به دنبال اين بود که ميان قديم و جديد، راه سومي بيابد. امروزه حتي در اروپا عده يي به کليسا و سنت اعتقاد دارند که قدرت از خدا ناشي مي شود و کليسا متولي آن است. اما در زمان هگل اين انديشه قوي تر بود. هگل در مقابل اين نظريات متشدد، راه حل ديگري مي خواست تا مباني قديم را (که حتي در دوره جديد، اساسي به حساب مي آيند) با انديشه سياسي جديد ترکيب کند. اما چرا هگل به دنبال چنين رويکردي بود؟ هگل بدين نتيجه رسيده بود که برخي از اصول انديشه سياسي جديد داراي تالي هاي فاسدي بودند؛ مدرنيته در حال آمدن است، بايد در اصول آن چون و چرا کرد. يکي نظريه حقوق طبيعي بود. طبق اين نظريه قصد من توضيح مناسبات قدرت است که در کجا ايجاد شد و دولت به چه ترتيب تشکيل شد. به عبارتي من در حوزه حقوق عمومي صحبت مي کنم. اما کاري که من انجام مي دهم عبارت از وارد کردن به اين مناسبات است. پيش از آنکه اثرات اين حرف ها در تاريخ و سياست ظاهر شود. هگل پي برده بود که اشکال اساسي وجود دارد. وارد کردن مفاهيم حقوق خصوصي در حوزه عمومي (سياست) از طرفي موجه نيست و از طرفي ديگر، تالي هاي فاسدي دارد که در حوزه عمومي ديده مي شود. چرا؟ چون وقتي قرارداد مي بنديم، اگر نفع من تامين نشود، اين قرارداد قابل فسخ است. اگر چنين باشد، اين قرارداد حرکت از وضع طبيعي به وضع اجتماعي است. اگر برخلاف گفته ارسطو، دولت امري طبيعي نباشد، آنگاه هر جا که بخواهيم قرارداد را به هم مي زنيم، از نظر هگل، فکر جديد مبتني بر اصالت فرد است و حقوق، ناشي از اراده افراد است و مناسبات اجتماعي را متعين مي کند. پس آن فرد مي تواند بي نهايت اراده خود را اعمال کند. اگر مبنايي در بيرون از فرد وجود نداشته باشد، خطرناک است.چنانچه اراده آزاد افراد اصيل مستقل را اصالت بدهيم، اتفاقي است که در انقلاب فرانسه رخ مي دهد. چون بحث اصالت فرد مطرح است. بعد از نوسانات زياد متوجه شد که دوران جديد يعني تجدد امري است غيرقابل تقليد. بازگشت به گذشته امکان پذير نيست. تاريخ به ما دستور پيشرفت مي دهد. ولي قبول تجدد، مستلزم اين نيست که به تمام تالي هاي فاسد آن تن دهيم. تجدد مستلزم نظريه يي جديد است.اگر نظريه هاي انقلابات جديد را بپذيريم نظم نو، انباشته از بدعت است. واژه بديع با بدعت همراه است. پس درون نظام هاي پيشين، کلمه انقلاب جايي ندارد. انقلاب عکس مفهوم جديد را مي دهد. کلمه revolution، واژه يي است که در نجوم استفاده مي شد. يعني حرکت ستاره از جاي اصلي خود و بازگشت آن به جاي اصل خود. يعني بازگشت به اصل، از انقلاب فرانسه، معناي انقلاب تغيير کرد و شد به معناي ايجاد نظم نو، نه بازگشت به اصل.از ماکياولي به بعد حرف «نو» مي زنند. کلمه Modernity (تجدد) معنايش Moderna يعني متاخرين (کسي که حرف هاي او بهتر از قدماست) يعني خصلت آنچه متعلق به متاخرين است. بنابراين انقلاب سنتي معنا ندارد.هگل دريافته بود که چيزي اصالت خود را به ما تحميل مي کند اما ما مي توانيم بين سنت قديم و متاخرين راه حل ديگري را مطرح کنيم. او متعلق به عهد انقلاب فرانسه و تثبيت دوره جديد است. هگل مي گفت تقدير ما مدرنيته است. اما مساله اين است که پيشرفت را چگونه بايد فهميد. راه حل سوم او، انقلابي در تاريخ فکر بود که در مخالفت با مبناي ارسطويي صورت گرفته بود. هگل، تلقي متفاوتي از سنت و تجدد ارائه داد. واقعيت نظام جديد در پيوند، ديالکتيکي بين قديم و جديد بود. اگرچه دوران جديد، دوران ظهور منافع دولت هاي ملي است اما اگر اين دولت مي تواند، آزادي فرد، حقوق افراد و استقلال آنها را به رسميت نشناسد. در دولت هاي مقتدر، آزادي فرد مطرح نيست. ديدگاه اخير اگرچه ليبرالي است ولي اين ديدگاه ليبرالي مي تواند يا به هرج ومرج منجر شود يا سيطره دولت مقتدر را مستحکم کند.ديالکتيک فرد و جمع معقول بود. هگل ضمن اينکه مبناي ارسطويي را مي پذيرفت، اعتقاد داشت فرد در دوران جديد اصيل است، در عين حال در ا ين اصالت فرد نبايد استقلال فرد به استبداد فرد منتهي شود. پس در مقابل دولت، بايد حوزه ديگري را طرح کرد که در آن حوزه هم اصالت فرد حفظ شود و هم استقلال دولت.طبق نظر هگل، انديشه سياسي قديم به اصالت دولت (جمع) مبتني بود نه بر اصالت فرد. يعني فرد در جمع حل مي شد. متاخرين، اصالت فرد را مطرح مي کردند، فردي که به دنبال منافع خودش است. از نظر هگل، بايد مصالح جمع و اصالت فرد در کنار هم قرار گيرند. بعدها مارکس نيز با اين نظريه درگير شد اما او فهم نادرستي از هگل داشت. از نظر مارکس، اين حوزه، ايده آليستي است و آن را به دليل ريشه هاي بورژوازي هگل مي دانست. براي آنکه قدرت بورژوازي را تثبيت کند. اما از نظر هگل فرد بي دولت و دولت بي فرد ممکن نخواهد بود. جايي که ديالکتيک با تنشي بين فرد و جمع وجود نداشته باشد، نشانه ضعف است. اگر اين ديالکتيک ايجاد نشود، آن دولت ها سقوط مي کنند. از اين نظر هگل يک مورد استثنايي است در انديشه سياسي، رويکردي متفاوت نسبت به قدرت.

