هومن قاسمی
همانگونه که وعده دادهشدهبود، از امروز و به تناوب، مطالبی در بررسی آرا و نظرات روشنفکران معاصر ایران، در این محیط مجازی قرار خواهد گرفت. این دست بررسی، عمدتا با توجهی خاص (شاید با اغماض بتوان گفت، با محوریت) آرا و نظرات دکتر سید جواد طباطبایی صورت خواهد پذیرفت. اما این گزینش بر چه مبنا و با کدام توجیه روی میدهد؟
به زعم من دکتر طباطبایی (و پروژه فکری که دنبای میکند) یکی از پیچیدهترین و بغرنجترین روشنفکران معاصر ایران است. اگر بتوان مجموعه فعالیتهای هر روشنفکر را در دو ساحت نقد و نظریه به تصویر کشید، باید گفت، آنجا که دکتر به تبیین پروژه فکری خود پرداخته است کمتر کاری را به لحاظ حجم و گستردگی و صرف وقت زیاد در پژوهش میتوان با کار ایشان قیاس گرفت؛ و آنجا که ایشان وارد عرصه نقد و انتقاد میشود، کمتر گروه شناخته شده روشنفکری در ایران از کمان نقد وی مصون بوده است و کمتر روشنفکر شناخته شدهای را میتوان یافت که تیغ نقد ایشان را تجربه نکرده باشد. این هر دو ادعا را میتوان در تفصیل مطالبی که به مرور در این محیط قرار میگیرند به روشنی دید.
در باب ادعای اول: شاید تا کنون هیچ پروژه فکری به سبک و سیاق آنچه دکتر طباطبایی پیگیری کرده است را نتوان یافت. پروژه ای که در حال حاضر با آن که به قول خود ایشان construction اش مشخص است اما هنوز در نیمه راه خود قرار گرفته است.
« من یک construction آوردهام که اگر کسی بخواهد با آن معارضه کند باید بتواند یک construction در برابر آن ارائه دهد.»[1]
از سخنرانی در جمع جامعه فرهنگی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران/85
مجموعه ای که با نام «تأملی در باره ایران» انتشار یافته و مییابد فیالواقع مجموعهای در 6 مجلد است (دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران،صص19-15 ) که تا کنون تنها 3 مجلد آن انتشار یافته است و برای فهم همین 3 مجلد، بنا به ازعان خود ایشان باید 4 کتاب قبلیشان را همچون درآمدی بر این پروژه مطالعه کرد. به بیان دیگر کمتر دقت و انسجامی از این دست در تبیین یک پروژه روشنفکری را میتوان یافت که اولا همزمان با سیر کار تدوین گردد؛ ثانیا از یک چنین عقبه پژوهشی قابل اعتنایی برخوردار باشد و ثالثا پروسه آن تا بدین حد مشخص و فهرست بندی شده باشد.
« بسیار مشکل است که کسی بتواند در ضمن انجام کاری به درستی معنای آن را دریابد. من در واقع طرحی را دنبال می کنم که نطفه آن، دست کم در تبریز چهار دهه پیش در ذهن من بسته شده و در واقع، به تدریج به نوعی وسوسه دایمی تبدیل شده است.»
مصاحبه با روزنامه ایران/ 82
« زوال اندیشه و بویژه زوال اندیشه سیاسی که موضوع این دفتراست، از مهمترین مقولات تاریخ و تاریخ اندیشه در ایران است و از این رو، نگارنده در دو دفتر دیگری که به دنبال انتشار زوال سیاسی در ایران، با عنوان های ابن خلدون و علوم اجتماعی و نظام الملک طوسی به چاپ رسید دامن تأمل در باره این مقوله را رها نکرد. … و این پژوهش و تأمل درجلد نخست تأملی درباره ایران با عنوان دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران نیز دنبال شده است.»
زوال اندیشه سیاسی در ایران صص7 و 8
«به هر حال اینک، این دفتر را که بخشی از طرح بزرگتر من درباره مباحث نظری انحطاط تاریخی ایران است به خوانندگان تقدیم میکنم تا علاقه مندان به آن مبحث این مطالب را نیز به عنوان مقدمه ای بر نظریه انحطاط ایران در نظر داشته باشند.»
همان، صص 11 و 12
«این دفتر که در واقع، دیباچه ای بر بحث شرایط امتناع است، راهی را دنبال می کند که کمابیش، در دو دفتر پیشین [درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران و زوال اندیشه سیاسی در ایران] گشوده بودیم و …»
ابن خلدون و علوم اجتماعی، ص 18
«این دفتر نخستین جلد از پژوهشی است که از سه دهه پیش درباره تاریخ اندیشه سیاسی پنج سده اخیر و دوره های تجددخواهی در ایران آغاز کرده بودم.»
دیباجه ای بر نظری انحطاط ایران، ص 9
«در سه دفتری که پیش از این با عنوان های درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، زوال اندیشه سیاسی در ایران و خواجه نظام الملک منتشر شده است، تاریخ تحول اندیشه سیاسی در ایران را به طور عمده از آغاز دوره اسلامی تا فراهم آمدن زمینه فرمانروایی صفویان … مورد بررسی قرار داده بودم.»
همان، ص 10
در باب ادعای دوم: کافی است فهرستی از کسانی را که تا کنون به نحوی[2] در حوزه انتقادات آقای دکتر قرار گرفته اند را ارائه دهیم، تا بتوان فهمید که رویکردهای انتقادی ایشان، تا کنون سابقه ای از این دست نداشته است:
رضا داوری ، عبدالکریم سروش ، مصطفی ملکیان ، داریوش شایگان ، علی شریعتی ، جلال آل احمد ، ماشاءالله آجودانی ، مجتهد شبستری ، آرامش دوستدار ، سید حسین نصر ، احسان نراقی ، محسن مهدی ، اکبر گنجی ، فرهنگ رجایی ، غلامعلی خوشرو ، تقی ارانی ، مرتضی مطهری ، احسان طبری ، حمید عنایت و احسان یارشاطر.
و اگر گروه های دسته بندی شده رایج روشنفکری را که توسط آقای دکتر و به صورت عام، به نقد کشیده شده اند را مرور کنیم می توانیم دایره گسترده انتقادات ایشان را دریابیم:
روشنفکران دینی ، پست مدرن ها و مارکسیست ها
یعنی اکثر قریب به اتفاق روشنفکران معاصر ایران.
ایشان در این انتقادات تا بدان جا پیشرفته اند که حتی از اطلاق عنوان روشنفکر به خود نیز پرهیز کرده اند.
«به عنوان یک شهروند کار روشنفکری می کنم ولی روشنفکر تمام وقت، حتی نیمه وقت هم نیستم یا اصلا نمی خواهم باشم.»[3]
مصاحبه با علی اصغر سیدآبادی، روزنامه اعتماد ملی/ 85
با توجه به آن چه گفته شد می توان دریافت که پرداختن به سید جواد طباطبایی خود به مثابه مروری بر نظرات روشنفکری معاصر خواهد بود.[4]
لیکن می توان پرسید، که مگر چه چیزی در پروژه فکری دکتر طباطبایی وجود دارد و یا چه ویژگی هایی را می توان به آن نسبت داد، که ایشان با چنین اعتماد به نفسی، به نقد مجموعه روشنفکری معاصر می رود؟ به بیان دیگر دکتر طباطبایی کیست و چه می گوید؟
سید جواد طباطبایی در سال 1324 و همزمان با پایان جنگ دوم جهانی و بحبوحه اشغال آذربایجان، در تبریز به دنیا می آید. تبریزی که حتی در ذیل اشغال، هم چنان، خاطرات خود را از دوران ولایت عهدی عباس میرزا تا پیروزی جنبش مشروطه، ولو در اندک محافلی که بر پا می شدند حفظ کرده بود. شهری که بعدها، تأثیر شگرف خود بر طباطبایی جوان را، به مثابه یک تجربه علمی-نظری متجلی می سازد.
«من درست شبی در تبریز متولد شدم که با پایان جنگ دوم جهانی تبریز به اشغال ارتش سرخ درآمد و همان طور که می دانید یک سالی نیز در اشغال ارتش شوروی و البته کارگزاران داخلی آن ماند. وانگهی تبریز شهر پیروزی جنبش مشروطه خواهی و حکومت قانون در ایران بود. نخستین شهری که کانون و “کارگاه” تجددخواهی در ایران بود.»
مصاحبه با روزنامه ایران/82
«تبریز سالهای کودکی و نوجوانی من آزمایشگاه بزرگی بود. من شبی متولد شدم که با پایان جنگ دوم جهانی، ارتش شوروی، آذربایجان را اشغال کرد. وانگهی تبریز شهر پایداری و پیروزی جنبش مشروطه خواهی نیز بود و خاطره این حوادث، خطرهایی که ایران و بویژه آذربایجان را همیشه تهدید می کرد و البته خاطره آن پایداری و پیروزی بسیار زود به من انتقال پیداکرد و اثراتی در ذهن من گذاشت که هرگز زدوده نخواهد شد. به نظر من تبریز به نوعی کارگاه تجدد در ایران بود.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم، شماره 15
«سالهای کودکی و نوجوانی من در تبریز گذشت. در محافلی که اگر بتوان گفت “دکور” آنها از همین حوادث تشکیل می شد و بسیاری از بازیگران آنها نیز کسانی بودند که دست کم در میان خاطره ای از این حوادث زندگی می کردند.»
مصاحبه با روزنامه ایران/82
وی کودکی و نوجوانی خود را تبریز می گذراند و پس از اتمام دبیرستان، در رشته حقوق وارد دانشگاه تهران
می شود. طباطبایی در کنار تحصیلات دبیرستانی و حتی پس از ورود به دانشگاه، به فراگیری علوم اسلامی مشغول بوده است. از نیمه دهه چهل تا اواخر دهه پنجاه (خصوصا پس از اخذ لیسانس از دانشگاه تهران و عزیمت به فرانسه برای ادامه تحصیل در سوربن) به مطالعه بر روی ایدئالیسم آلمانی و خصوصا هگل می پردازد.[5]
«من نوجوان دهه چهل – شمسی البته – هستم و پیش از انقلاب درس خوانده ام.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم، شماره 15
«من در کنار تحصیلات رسمی دبیرستانی و دانشگاهی، سالهای طولانی علوم اسلامی تحصیل کرده بودم، اما از نیمه سالهای دهه چهل تا اواخر دهه پنجاه به مطالعه ایدئالیسم آلمانی پرداخته بودم و طور عمده هگل.»
همان
همزمان با تحصیل به عنوان دانشجوی اندیشه سیاسی، خود را در میان حوادث منتج به انقلاب ایران می یابد. لیکن خلاف آمد زمان بودن این انقلاب سبب گشت تا از پیاده روها به نظاره انقلاب بپردازد.
«من به عنوان دانشجوی اندیشه سیاسی، حوادث انقلاب را از پیاده روهای تبریز و تهران از نظر گذراندم و از همان اغاز این احساس در من بیدار شد که انقلاب حادثه ای بی سابقه و از دیدگاه نظری پر اهمیت است. این نکته را نیز بسیار زود دریافتم که برای فهم انقلاب باید از بیرون به آن نگاه کرد و به همین دلیل بود که با تأکید گفتم از پیاده روها شاهد انقلاب بودم. سوادزدگان در وسط خیابان ها به راهپیمایی مشغول بودند. مسئله من درک بی سابقه بودن انقلاب بود.»
همان
انقلاب اسلامی خود به مانند جرقه ای نهایی بر باروت اندیشه های در حال نضج طباطبایی عمل می کند. وی که سالی قبل از پیروزی انقلاب از فرانسه به تبریز بازگشته بود، به مشاهده تحولاتی که تبریز از سر گذرانده بود پرداخته و به سوی رمزگشایی از ظهور و سقوط زادگاه خویش سوق می یابد.
«تبریز به تدریج مانند بسیاری از شهرهای قدیمی ایران در فاصله سالهای سی تا پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن از میان رفت و به روستای بزرگی که از روستاهای بسیار فراهم آمده بود تبدیل شد. نزدیک به یک سال پیش از انقلاب اسلامی که من از پاریس به تبریز برگشتم، شهر در محاصره شهرکها یا بهتر بگویم روستاهایی بود که مثل قارچ روییده بودند و به نظر من تبریز از عباس میرزا تا ستارخان یکسره ازمیان رفته بود. در این سقوط و ظهور تبریز رمزی از شکست تجددخواهی در ایران نهفته است و طرح فکری من در واقع به دنبال مطرح کردن این پرسش است، که علل و اسباب شکست پروژه تجددخوهانه این کشور از عباس میرزا و امیرکبیر تا پیروزی جنبش مشروطه خواهی، چه بوده است؟»
مصاحبه با روزنامه ایران/82
به هر روی می توان گفت که انقلاب اسلامی، تجربه ای بود که به مثابه واقعیتی تاریخی در برابر تجارب علمی-نظری طباطبایی در گذشته قرار می گرفت.
«با انقلاب اسلامی خاطره این دو تجربه تاریخی نیز در من بیدار شد و در واقع راهی در برابر من گشوده شد که هموار نبود. تجربه انقلاب موجب شد که نسبت به این مسائل توجهی دوباره پیدا کنم و اگر چه بسیار زود دریافتم که از دیدگاه نظری به کوششی نو آیین نیاز داریم. اما کار پیدا کردن راهی که به بیراهه ای ختم نشود آسان نبود.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم، شماره 15
«مسائل دهه های چهل و پنجاه از بسیاری جهات با مشکلاتی که پیروزی انقلاب اسلامی به دنبال آورد متفاوت بود. در آن سالها من تصور می کردم باید با انتقال اندیشه جدید، شالوده نهادهایی را که با پیروزی جنبش مشروطه خواهی ایجاد شده بود استوارتر کرد؛ نهادهای دنیای جدید نیازمند سیمان اندیشه تجددخواهی بود. به نظر من انقلاب اسلامی در خلاف جهت چنین دریافتی قرار داشت. با این فکر در ذهن من، نوعی تذکر به مطالعات اسلامی و ایرانی سالهای پیش پیدا شد. به تدریج توانستم دریافتهای خود از مطالعات اسلامی و اروپایی را در بوته آزمایش تجربه انقلاب قرار دهم و به محک آن بزنم.»
همان
از این رو بود که پس از اخذ دکتری با رساله “تکوین اندیشه سیاسی هگل جوان” به تنظیم و پیگیری طرحی می پردازد که دهه ای قبل از آن در ذهنش نقش بسته بود. اما اخراج از انجمن فلسفه ایران و محروم شدن از کتابخانه آن مؤسسه، کار نگارش آن را به دراز کشانید. مسئله که طباطبایی در باب آن جز سکوت موضعی را برنگزیده است.
«چندسالی لازم بود تا بتوانم دو تجربه علمی-نظری و یک تجربه تاریخی را به صورت دستگاهی کمابیش منظم تدوین کنم.»
همان
«خطوط کلی نظریه اصلی که در زوال اندیشه سیاسی در ایران طرح شده، دهه ای پیش از نوشته شدن آن کتاب در ذهنم نقش بسته بود اما نوشتن آن کتاب به درازا کشید و با کمال تأسف نیز کامل از آب درنیامد. در آن زمان من در انجمن فلسفه ایران کار می کردم و در ماههای که کار نوشتن به مرحله حساسی وارد شده بود از آن مؤسسه اخراج شدم. بویژه از کتابخانه ای که در آن مؤسسه در دسترس بود محروم شدم و … بقیه داستان بماند برای وقتی دیگر.»
همان
طباطبایی مدتی به عضویت هیأت علمی درآمده و به معاونت پژوهشی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران منسوب می شود. در همان حال سردبیر نشریه همان دانشکده را نیز بر عهده می گیرد. لیکن پس از مدتی از کار برکنار می شود.[6] وی زین پس پروژه خود را در فرانسه، آلمان و آمریکا پی می گیرد.
«اگر چه کار نگارش این نخستین جلد در ایران آغاز شده بود و در مدت اقامت نگارنده در پاریس به عنوان وابسته پژوهشی در مرکز ملی تحقیقات علمی فرانسه (C.N.R.S.) نیز ادامه پیدا کرد، اما عمده کار نوشتن در یک سال اقامت در برلین در مرکز مطالعات عالی (Wissenschaftskolleg zu Berlin) آن شهر امکان پذیر و از ان پس بار دیگر در پاریس دنبال شد.»
دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران/ص24
«پژوهش و تدوین بخش های عمده ای از دو بخش این دومین جلد از تأملی در باره ایران در پاریس آغاز شده بود.ادامه پژوهش و تدوین نهایی هر دو جلد در فرصت مطالعاتی دو ساله در دانشکده علم سیاست دانشگاه سیراکیوز ایلت نیویورک در حال انجام است …»
مکتب تبریز/ص12
از این آشنایی مختصر که بگذریم و با توجه به آنچه که از ابتدا آوردیم، ما در ادامه، دکتر طباطبایی را در 3 ساحت
ذیل مورد برسی بیشتر قرار خواهیم داد.
i. منتقد روشنفکران معاصر ایران
ii. هگل شناس
iii. پژوهشگر و مورخ اندیشه سیاسی ایران
لیکن برای آن که بتوان به درک درستی از آن چه طباطبایی می گوید رسید، لازم دیدیم در ابتدا و به اجمال پاره ای از پیش فرضها و ملاحظاتی را که ایشان مؤکدا بارها اشاره کرده اند، مرور کرده و پس از آن به بررسی تفصیلی هر یک از ساحت های فوق الذکر پرداخته شود.
[1] ناگفته نماند ایشان این مطلب را مبتنی بر توضیحی از مفهوم object بدست می دهند که در جای خود بدان پرداخته خواهد شد.
[2] انتقادات وارده از سوی ایشان به روشنفکران ، در همه موارد، از یک لحن و یک مقوله و به یک میزان نبوده است.
[3] البته ایشان دلایلی را هم ذکر می کنند که در جای خود بدان پرداخته خواهد شد.
[4] البته ما در این راه به صرف انتقادات ایشان بسنده نکرده و در حد توان به نظرات روشنفکران مذکور خواهیم پرداخت.
[5] در باب تأثیراتی که این مطالعات، خصوصا هگل شناسی، بر روی طباطبایی گذاشته است، مفصلا به بحث خواهیم پرداخت.
[6] در مورد زمان فعالیت ایشان در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، مطالبی در سایت اطلاعات تبریز آمده است که به دلیل لحن یک سویه آن و عدم امکان صحت و سقم آن ، در اینجا آورده نمی شود : ر.ک. tabrizinfo.com/tabriz/talashgaran/tabatabayi%20javad/biografi.htm
روشنفکران معاصر ایران 2
یکی از اساسی ترین اشارات آقای دکتر را بایستی در این عبارت یافت:
« این نکته را باید از همین آغاز توضیح بدهم که کار من پژوهش در اندیشه سیاسی است، من نه جامعه شناسم، نه مورخ. »
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره 15
این موضع ما را ملزم می سازد تا با اندکی توقف بر آن، خود را متوجه رسیدن به درک صحیحی از تفکیکی که ایشان تأکید می کنند، سازیم.
چنان که از فحواء کلام بر می آید، نخستین نکته ای را که بایستی برای ورود به حوزه فعالیت فکری طباطبایی مد نظر داشت، پژوهشگر بودن ایشان است. شاید در نظر اول، چنین تأکیدی فاقد اهمیت تلقی شود؛ اما زمانی که مواضع ایشان را در نقد روشنفکران معاصر بر رسیم می توان ردپای تأکید کنونی را یافت.
طباطبایی بیش از هر چیز و چنان که خود اشاره کرده است، یک پژوهشگر است. اما مگر اشتغال به پژوهش واجد چه خصائصی است که می توان از آن به مثابه تمایزی جدی بر کار کسی چون طباطبایی نام برد؟
پژوهش اساسا و بنا به خصلت خود امری است آکادمیک. به عبارت دیگر پژوهش فعالیتی از گردآوری تا نتیجه گیری است که ذیل قواعد یک نظام تولید علم شکل گرفته باشد. اعتبار پژوهش از سویی به پارادایم مسلط بر آن و از دیگر سو به ژرفای عقبه قابل اتکای آن بستگی دارد. پژوهش تحلیل مبتنی بر آموزش نیست، بلکه فرآیند پرورش تحلیل است. پژوهشگر فردی نیست که پس از اتمام دوره آموزش خود در یک محیط آموزشی، با اتکا به آموخته ها و قدرت ذهن ورزی خود به تفکر در باب موضوعی پرداخته و سبب نیازی معطوف به موضوع به تحقیق بپردازد؛ بلکه کسی است که پس از اتخاذ یک پارادایم آموزشی معقول و قابل دفاع، فراخور کاستی موجود در یک موضوع، به رفع آن اقدام می کند. به زبانی روشنتر، پژوهشگر مصرف کننده صرف علم نیست، بلکه سعی در تولید علم دارد. پژوهشگر با منابع خود به سان معماهایی برای ذهن ورزی برخورد نمی کند، بلکه آن ها را به مثابه کلیدواژه هایی برای نیل به ایده خود می بیند. دغدغه پژوهش پرسش از حقیقت است نه تبیین آن. یک پژوهش راستین نه تنها از درگیر شدن با الگوهای تبیین علم نمی هراسد بلکه همواره پرسش از صدق و معنای آن را چون پرسشی بنیادین رویاروی خود می بیند و در عین حال که گوشه چشمی بر گستره موضوع خود دارد، همّ خود را مصروف کاویدن عمق آن می سازد. چنین پژوهشی تنها در ذیل یک نظام تولید علم ممکن خواهد شد.
با این مقدمه می توان گفت که سیدجواد طباطبایی خود را پژوهشگری از این دست می داند که از خلاف آمد زمان در جایی ظهور کرده است که نظام آموزش علم، فاقد نهاد تولید علم است.
«من کوشش می کنم بحث علمی بکنم که بحث دانشگاهی به معنای ایرانی آن نیست.»
مصاحبه با اعتماد ملی/85
« در ایران هنوز دانشگاه وجود ندارد، که من بگویم به آن تعلق دارم، حتی اگر دانشگاهی نباشم. همه جای دنیا عده ای در دانشگاه ها درس می دهند، عده دیگر بیرون نظام دانشگاه اند، اما یک نظام دانشگاهی و نظام تولید علم وجود دارد که حتی کسانی نیز که در بیرون دانشگاه قرار داند، عضوی از مجموعه آن هستند. هنوز در ایران دانشگاه به عنوان نهاد تولید علم به وجود نیامده است. البته دانشگاهیانی وجود دارند، کسانی هستند که کار علمی دقیق می کنند و کرده اند. بحث های من در آن حوزه قرار می گیرد. کوشش می کنم اهل تحقیق علمی باشم تا جایی که ممکن است، البته با تمام محدویت هایش. … در شرایط کنونی تصور می کنم که تا چندین دهه آینده دانشگاه نخواهیم داشت مگر تعریف دوباره ای از نظام دانشگاهی داشته باشیم و با توجه به آن بار دیگر دانشگاه ها را سامان دهیم. در این صورت، نود درصد کسانی که در دانشگاه ها هستند، در بهترین حالت، باید به دبیرستان ها فرستاده شوند البته با برنامه ای برای تحول در دانشگاه ها برای ایجاد دانشگاهی به عنوان نهاد تولید علم … »
مصاحبه با اعتماد ملی/85
این ادعای طباطبایی را بی توجه به موضوع پژوهش وی نمی توان دریافت: اندیشه سیاسی. لیکن برای آن که مخاطب خود را متوجه آن چه در ذیل این نام مراد می کند، سازد، به گونه ای سلبی نیز به خط کشی آن می پردازد: “نه جامعه شناس، نه مورخ“.
اما پیش از ورود به بحث بیان این نکته ضروری است که منظور طباطبایی از اندیشه سیاسی، اندیشه سیاسی در ایران است. اصلا به یک اعتبار می توان موضوع پژوهش وی را ایران دانست؛ چنان که اصلی ترین عنوان پروژه خود را “تأملی در باره ایران” گذارده است. این بحثی است که ما در بررسی ساحت های جداگانه ایشان ذیل ساحت پژوهشگری تاریخ اندیشه در ایران، به طور مفصل به آن باز خواهیم گشت. اشارات ما در اینجا به اندازه ای است که بتوان با درک پیش فرض های موجود نزد طباطبایی، پرتوی بر بحث نقد او بر روشنفکری معاصر ایران انداخت.
برای رسیدن به مفهوم دقیقی از موضوعی چنین، بایسته است هر سه مفهوم اندیشه سیاسی، جامعه شناسی[1] و تاریخ نویسی را در نسبت با یکدیگر بررسی کنیم، اما با توجه به حجم طاقت فرسای چنین کاری و نیاز همه جانبه ای که به دانش در آن سه حیطه احساس می شود ما این کار را تا بدان جا انجام می دهیم که با ادعای طباطبایی در باب کار خود مربوط باشد و برای جلوگیری از اطناب نیز، از گفته ها و نوشته های خود او سود می بریم.[2]
ساده ترین حالت آن است که فرض کنیم طباطبایی به طور عام خود را بی نیاز از دستاوردهای تاریخ نویسی و جامعه شناسی دانسته و اندیشه سیاسی را به مثابه حوزه معرفتی مستقل از سایر علوم فرض می کند و از منظر همین بی اعتنایی به ورطه خلط مفاهیم و التقاط خواهد افتاد. فرضی که طباطبایی خود نیز به آن واقف بوده است:
« نخستین ایرادی که به من گرفته می شود، این است که حوادث تاریخی هر کشوری سیاسی است و بدیهی است آن حوادث را باید با روش های تاریخی و جامعه شناختی توضیح داد نه تاریخ اندیشه.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره 15
اما طباطبایی بر اساس چه دریافتی و برقراری چه نسبتی میان سه مفهوم پیش گفته، به برجسته ساختن کار خود می پردازد؟به بیان دیگر باید دید طباطبایی از دو عبارت جامعه شناسی و تاریخ نویسی چه چیزی را مراد می کند که خود را با آن دو در نسبت اعراض قرار می دهد؟
به اجمال می توان گفت که اعراض وی فی الواقع از گونه ای “جامعه شناسی ایرانی” است که در پیوند با نوعی “تلقی سطحی از مارکسیسم” حیات یافته است و دوری او از روش های تاریخی نیز فی الواقع اعراض از نوعی تاریخ نویسی “بی اعتنا به دگرگونی های اندیشه” است؛ و باید دانست که از آن چه به عنوان پژوهش در اندیشه سیاسی یاد می کند، در اصل معنایی چون “تاریخ اندیشه” را مد نظر دارد. طباطبایی بنا به خصلت پژوهشگری خود، به جست و جوی علل و دلایل رویدادها و دگرگونی ها بسنده نمی کند بلکه فراتر از آن خود را مکلف به کشف “منطق” آن دگرگونی ها می داند. امری که به زعم او جامعه شناسی ایرانی و تاریخ نویسی مرسوم، راهی بدان سو نمی یابند. جامعه شناسی ایرانی خود به مثابه فرآورده شکست نیروهای چپ در ایران، عملا به آمیختگی تاریخ ایران با دگرگونی های فرهنگی بی توجه بوده است و تاریخ نویسی مرسوم نیز در غیاب طرحی از تاریخ اندیشه در ایران به توضیح صرفا سیاسی بویژه مبتنی بر نظریه توطئه رضایت داده است.(ر.ک. پاورقی3)
« به نظر من دیدگاه جامعه شناختی، در عین بی توجهی به مبانی نظری آن، در بحث درباره مشکلات ایران یکی از آسیب های جدی ذهن ایرانی است. “جامعه شناسی ایرانی” – مانند بحث پست مدرن- یکی از فرآورده های شکست نیروهای چپ در ایران است.»
مصاحبه با روزنامه ایران/مهر 82
«سالهاست نوعی جامعه شناسی ابتدایی و مارکسیسم مبتذل ذهن روشنفکر ایرانی را فلج کرده است و هر بحثی را به این جامعه شناسی و مارکسیسم سطحی تقلیل می دهد. به نظر من، صرف تحلیل جامعه شناختی حوادث سیاسی تاریخ معاصر ایران، نه تنها راه به جایی نخواهد برد، بلکه برعکس، تاریخ معاصر ایران نمونه بارز تحولی تاریخی است که اگر در پرتو دگرگونی های اندیشه تبیین نشده باشد، زوایای عمده دگرگونی ها روشن نخواهد شد.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره15
« ایران کشوری است که هر حادثه ای در تاریخ آن را باید چونان گره گاهی مورد بررسی قرارداد که در آن تار حادثه تاریخی در پود اندیشه چنان درهم تنیده است که جدا کردن آن دو از یکدیگر ممکن نیست. بدیهی است که اندیشه همه گره های تاریخ ایران را توضیح نمی دهد، اما دگرگونی های تاریخ اندیشه، تاریخ اندیشه سیاسی ایران را چنان به گونه ای چند وجهی متعین کرده است که تا زمانی که طرحی از تاریخ اندیشه در ایران نداشته باشیم، بررسی های تاریخی ما راه به جایی نخواهد برد.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره15
«بیش از صد و پنجاه سال است که ایرانیان، تجددخواهی را در عمل تجربه کرده و هر بار، در آن شکست خورده اند. به نظر من، بدترین توضیحی که می توان از علل و اسباب این شکست ها داد، توضیح صرفا سیاسی و بویژه مبتنی بر نظریه توطئه است که می دانید رایج ترین نظریه است، زیرا اخلالی در تنبلی دیرینه ما ایجاد نمی کند.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره15
«به جرأت می توان گفت که آنچه درباره تاریخ معاصر ایران نوشته شده، در مجموع، از دیدگاه تبیین شکست تجددخواهی در ایران فاقد اهمیت است.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره15
«جالب توجه است که تنها کتاب های مهم ایرانی در باره مشروطیت هنوز کتاب احمد کسروی و رساله های فریدون آدمیت است.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره15
در مقابل، طباطبایی با طرح مفهوم “تاریخ پایه ای” سعی در حرکت به سمت ایضاح منطق دگرگونی های ایران دارد. فهم معنای “تاریخ پایه ای” در نزد طباطبایی به روشن شدن بحث کمک شایانی خواهد کرد. طباطبایی این مفهوم را ابداعی تازه می داند که بر بستر عبارتی کهن از بیقهی، وام گرفته است و آن را این گونه تعریف می کند:
«شاید بتوان گفت آن چه در بحث من تازگی دارد، به تعبیری که ابوالفضل بیهقی به کار می برد، نوشتن “تاریخ پایه ای” ایران باشد، تاریخی که دگرگونی های اجتماعی را به محک اندیشه می زند و مانند جامعه شناسان علل و اسباب شکست تجددخواهی در ایران را به مناسبات اجتماعی تقلیل نمی دهد.»
مصاحبه با روزنامه ایران/مهر82
«ایضاح منطق دگرگونی های تاریخ ایران، چنان که ابوالفضل بیهقی گفته بود، نیازمند نوشتن “تاریخ پایه ای” است. اگر چه هنوز توان نوشتن چنین تاریخی را پیدا نکرده ایم، اما به نظر می رسد که زمان آن رسیده باشد که به چنین کوششی بی اعتنا نمانیم. »
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره 15
«تاریخ ایران، از آغاز مناسبات سیاسی با اروپا – ازبرآمدن صفویان – تا کنون، تاریخ رویارویی دو شیوه اندیشیدن و دو رویکرد به عالم و آدم است و این رویارویی را نمی توان با توضیح مناسبات اجتماعی – یعنی هر نظریه ای که پدیدارهای اجتماعی و سیاسی را اساس توضیح بداند- تبیین کرد.»
مصاحبه با روزنامه ایران/مهر82
«این تاریخ پایه ای اندیشه در ایران را نباید با داستان اندیشه در صد سال گذشته اشتباه کرد. تاریخ اندیشه در ایران را نمی توان با ملکم خان شروع کرد و با شریعتی به پایان رساند.»
مصاحبه با روزنامه ایران/مهر82
« … نوشتن تاریخ پایه ای اندیشه در ایران، بی آن که دریافتی از تاریخ اندیشه در اروپا داشته باشیم، ممکن نیست.»
مصاحبه با روزنامه ایران/مهر82
بررسی بیشتر این مفهوم، جهت آشکار ساختن زوایای پنهان آن، در این جا ضرورتی ندارد؛ چراکه برای نیل به این مقصود نخست باید به دریافت طباطبایی از دو مفهوم “انحطاط” و “سنت متصلب” پرداخته شود. لیکن ناگزیریم به این مسئله مهم اشاره کنیم که شالوده اساسی بحث تاریخ پایه ای نزد دکتر طباطبایی در توجهی به مفهوم اساسی “شرایط امتناع تفکر در ایران” پی ریزی گشته است و این مفهوم اساسی پروژه ایشان، خود در ارتباط تنگاتنگ با مفهوم “شرایط امکان تفکر در اروپا” فهمیده خواهد شد. به هر حال درک مفاهیم مذکور جز با تأمل در پروژه آقای دکتر و به تفصیل آوردن منابع فکری ایشان میسر نخواهد شد و به این مهم چنان که بارها متذکر شده ایم در آینده پراخته می شود.
این جا به همین مقدار بسنده می کنیم که اساس بحث طباطبایی در مفاهیم یاد شده (من جمله تاریخ پایه ای) فلسفی است و فی الواقع کوششی نظری در امکان کاربرد برخی مفاهیم و مقولات جدید تاریخ نویسی اروپایی[3] در تاریخ ایران به شمار می آید که این امر خود تالی “سنت متصلب” است.
«نخستین پرسشی که در آغاز پژوهش نقادانه تاریخ اندیشه سیاسی در ایران باید طرح شود این است که ماهیت و طبیعت این اندیشه سیاسی، که در حوزه تمدن ایران در دوران اسلامی تدوین شده است، چیست؟ پاسخ به چنین پرسشی به ضرورت فلسفی خواهد بود …»
درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران/ص2
[1] طباطبایی دیدگاه خود را در باب وضعیت کنونی جامعه شناسی در کتاب ابن خدون و علوم اجتماعی به تفصیل آورده است.
[2] البته به مرور و در برسی ساحت های سه گانه آقای دکتر، در حد توان به این بحث باز خواهیم گشت.
[3] به عنوان مثال طباطبایی خود به توکویل و آن چیزی که او به عنوان فرآورده اندیشه به تحلیل انقلاب فرانسه افزوده است، اشاره می کند:
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره15
این مطلب را از آ رو به تفصیل آوردیم که پرتوی روشنی بخش، بر مباحث مطرح شده پیشین، در باب نسبت جامعه شناسی و تاریخ نویسی با اندیشه سیاسی، در آراء طباطبایی نیز می اندازد.
روشنفکران معاصر ایران 3
چنان که در آغاز گفته ایم، در بررسی آرا و نظرات دکتر طباطبایی، با تفکیک سه شأن از حیات فکری وی سعی داریم پرتوی هر چند اندک بر زوایای گوناگون اندیشه ایشان بیفکنیم. این مهم، همان گونه که اشارتی رفت از مسیر نقادی ایشان بر روشنفکری معاصر پی گرفته خواهد شد. مطالبی که در دو نوبت پیشین آوردیم، حکم مقدمه ای را داشت که را را برای ورود به چنین عرصه ای هموار می کرد. حال با نظر به مباحث ذکر شده، به بررسی نخستین ساحت جواد طباطبایی خواهیم پرداخت که پیش از این با عنوان “منتقد روشنفکران معاصر” یاد کرده بودیم.
طباطبایی در عرصه نقد روشنفکری، یک منتقد تمام عیار است. هم از آن روی که در نهایت صراحت (و گاه بی رحمی) به نقد می پردازد و هم بدان جهت که هیچ قشری از روشنفکران ایران را بی نصیب از نقد خود نمی گذارد. این مسئله نیازمند توضیحی است که بخشی از آن را در نوبت گذشته طرح کرده ایم. طباطبایی، چنان که اشاره کردیم، خود را صاحب یک ساختمان علمی واجد نظریه (construction) می داند که بر اساس پژوهش علمی فراچنگ آورده است. چنین ادعایی الزامات خاص خود را به همراه خواهد داشت.
اما پیش از ورود به بحث، و برای آن که بتوانیم به طرح خود سامانی بدهیم، چارچوب ذیل را برای آن برگزیده ایم: در ابتدا به برخی اشارات نقادانه آقای دکتر که بر روشنفکری ایران و به صورت کلان وارد آمده است و گاه به فراخور موضوع نامی نیز از کسانی برده شده است، می پردازیم. سپس به انتقادات طباطبایی بر دسته های رایج روشنفکری پرداخته می شود که در جهت حفظ عمومیت مباحث، از ذکر مصادیق روشنفکرانی که مورد نقد قرار گرفته اند پرهیز می کنیم. در خاتمه نیز به آن دسته از روشنفکران معاصر که با ذکر نام در حیطه نقد ایشان قرار گرفته اند اشاره خواهد شد. در این باب و به فراخور موضوع مطرح در انتقاد، به آرا و نظرات فرد مذکور نیز، در حد توان، پرداخته خواهد شد.
البته لازم به توضیح است که روشنفکرانی که در آثار گفتاری و نوشتاری طباطبایی به نام آمده اند، همگی به یک میزان و یک نحوه به نقد کشیده نشده اند. پاره ای افراد، نامشان تنها یک یا دو بار و به مثابه شاهد مثالی در جریان نقد، ذکر شده اند و پاره ای دیگر به مثابه شاخصه های یک جریان روشنفکری نام برده شده و به نقد کشیده شده اند. در برخی موارد، انتقادات با ارجاع به آرا و نظرات روشنفکر مذکور، طرح شده است و در برخی دیگر، کمترین ارجاع (و گاه بدون کوچکترین ارجاع) به آرا و نظرات نقد شده اند. در بعضی موارد نقد طباطبایی، متدولوژیک و در مواردی دیگر اپیستمولوژیک است. این گوناگونی که از سویی معلول حجم بالای انتقادات طباطبایی از روشنفکران و از سوی دیگر برخاسته از منظر واحد و مشخص پیش گرفته از سوی ایشان است، تدوین و تنظیم آن چه را مراد کرده ایم با دشواری هایی روبرو می سازد. این دشواری ها البته بیشتر در جایی نمود می یابند که قصد کنیم به آرا و نظرات روشنفکران نقد شده بپردازیم. نزدیک به 20 تن از روشنفکران معاصر با ذکر نام در حیطه نقد آقای دکتر قرار گرفته اند. کسانی که هر کدام به تنهایی به مثابه قطبی در روشنفکری ایران به حساب می آیند. طرح نظرات چنین افرادی خود به تنهایی کاری طاقت فرسا و نیازمند صرف وقتی خارق العاده می باشد. از این رو، تنها به دیدگاه روشنفکرانی می پردازیم که بدون ارجاع به آرا و نظرات خود نقد شده اند. در این راستا نیز تا جایی پیش خواهیم رفت که به انتفاع موضوع بینجامد.
اساسی ترین موضع طباطبایی در نقد روشنفکران را می توان در اشاره وی به “رویکرد انفعالی روشنفکری ایران به واقعیت های کشور” و بویژه مسایل نظری آن دانست. امری که وی به مناسبت دیگری از آن با عنوان “تن ندادن به الزامات تاریخی” ایران یاد کرده است. هر چند طباطبایی بارزترین نمود این امر را در بی توجهی روشنفکران ایران به انقلاب مشروطه می داند لیکن در ماجرای انتشار دفتر نخست مانیفست جمهوری خواهی اکبر گنجی و بازتاب های آن، با لحنی کنایه آمیز و بدون ملاحظات مرسوم، به گلایه از سطح نازل روشنفکری در ایران می پردازد و بازتاب آن بیانیه را شاهد مثالی از انفعال روشنفکری می داند. طباطبایی هرچند مانیفست گنجی را در جای خود شایان تأمل دانسته اما در عین حال آن را داروی دردی می داند که درمان آن تشخیص داده نشده است و آن را به مثابه چیزی در می یابد که فقط افراد حرفه ای سیاست را خرسند می کند.
« ميخواهمنظر شما را از همين آغاز گفتگو به نكتهاي جلب بكنم وآن رویكرد انفعالي روشنفكري ايران به واقعيتهايكشور و بويژه مسائل نظري آن است. انتشار بیانيه اكبرگنجي ــ كه البته اهميت خود را دارد و در نوع خودشايان تأمل است ــ در ذهن من اين پرسش را بار ديگرمطرح كرد كه چرا سطح روشنفكري در ايران چنان پايينآمده است كه مطالبي از نوع آنچه در بیانیه گنجي آمده، بتواند آشوبي در آن ایجاد كند و نظام ذهنيروشنفكران را بر هم بزند؟ هيچ مطلبي در بیانيه ی گنجيوجود ندارد كه مواد و منابع آن در اختیار هر فرد باسوادي وجود نداشته باشد، اما با كمال تعجبميبينيم كه گويي همه منتظر بودند تا كسي آن حرفهارا بگوید و آنان به تقلید از گوينده بر آن حرفها صحّهبگذارند. مطالب بيانيه و واكنشهاي به آن با تأخیر بسیار زیاد گفته ميشود، و البته، در شرايطي كه دیگر آن درد ها را با اين داروها نميتوان درمان کرد. منظور من اين استكه در شرايطي كه تشخيص درد روشن نباشد، از داروها هم كاری ساخته نخواهد بود : اينكه چرا ايران، بهرغم كوششهاي بسياري كه در يك سده گذشته برای اصلاح امور آن صورت گرفته، كشوري سخت كمتوسعه و در همه عرصهها بسیار عقبمانده است؟ بيانيههايي از ايندست تنها ميتواند افراد حرفهاي سياست را خرسند کند و آنها ميتوانند درباره ی برخی مطالب آن ماه ها و سال هابحث کنند.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره 15
در عوض کار خود را آگاهانه غیر سیاسی می داند. اساسا می توان ادعا کرد یکی از بزرگترین اشکالاتی که طباطبایی در کارنامه روشنفکری می بیند، “سیاست زدگی” آن است. چنان که در این نمونه آورده شد و بعدا نیز در موارد متعدد خواهد آمد، طباطبایی از سیاست زدگی، قدرت طلبی و پیکارجویی سیاسی به مثابه آفات روشنفکری در ایران یاد کرده و مهم ترین عارضه آن را سطحی نگری روشنفکران می داند. روشنفکرانی که نه تنها به الزامات زمان تن نداده اند بلکه زبان امروز دنیا را نیز فرا نگرفته اند و از همین منظر و در فقدان یک نظام تولید علم، به “توهم تولید دانش” افتاده اند. حال آن که امروز در بسیاری از رشته های علوم انسانی، سطح دانش به قهقرا هم رفته است. او در این رای تا بدان جا پیش می رود که به نبود روشنفکری در ایران فتوی می دهد.
« بحث من، به هر حال، نه تنها سياسي نيست،بلكه آگاهانه غيرسياسي است »
همان
« نزديك به يك سده است كه نهادي به نام دانشگاه اين توهّم را در ما به وجود آورده است كه گویا توليددانش ميكنيم، در حاليكه در بسياري از رشتههاي علوم انساني نه تنها پيشرفتي صورت نگرفته، بلكه سطحدانش به قهقرا هم رفته است. اصلاح و تغییر يك کشور نیازمند دانشي «روشن و متمایز» از آن کشور است.»
همان
«به نظر من، روشنفكری چیزی است كه واقعیت و مصداقش در خارج وجود ندارد، بلكه تنها مفهوم آن وجود دارد. البته شاید بتوان تك و توك، یكی دو نفر را به عنوان روشنفكر پیدا كرد، ولی بقیه صرفا افراد تحصیلكردهاند; و این خیلی فرق میكند با تولیدكنندگان دانش جدید. روشنفكر آن كسی است كه پرسش نو بكند و بحث جدید مطرح نماید. من به این معنا میگویم كه در ایران روشنفكر وجود ندارد.»
مصاحبه با فصلنامه نقد و نظر/شماره 19 ،78
به این مدعای اخیر طباطبایی، قبلا اشاراتی کرده بودیم اما کنون بایستی از آن، به عنوان یکی از علل بنیادین اختلاف نظری طباطبایی و روشنفکران، یاد کنیم. چنان که آورده ایم، طباطبایی خصلتا یک پژوهشگر است و پژوهش خود را ذیل پارادایم های یک نظام تولید علم طبقه بندی می کند. چیزی که او نسبت آن را با جامعه امروز، نسبتی عدمی می داند. دغدغه های علمی طباطبایی را می توان در نحوه کاربرد مفاهیم به روشنی مشاهده کرد. امری که او به تأسی از سنت فلسفی سلامی، تنقیح مفاهیم نامیده است و به مناسبتی از امکان ناپذیر بودن آن در شرایط کنونی نیز سخن رانده بود.
« عمده بحثهايي كه در نوشته هاي ايراني درباره بحث سنت و نسبت دوران جديد با آن آمده، يكسره، فاقد اهميت است و در اين نوشته ها خطاهاي بسياري راه يافته است. بسياري از مفاهيمي كه در نوشته هاي ايراني درباره اين مقولات آمده، نادرست و نادقيق اند و به پژوهش هاي جديد و اساسي بسياري نياز داريم تا بتوانيم اين بحث را به شيوه اي مطلوب مطرح كنيم. … تا زماني كه به تنقيح مفاهيم نپرداخته باشيم، موجه نيست و چنين قياسي راه به جايي نمي برد.»
مصاحبه با روزنامه ایران/مهر 82
« نخست پرسشهاي كنوني را از طريق تنقيح مفاهيم مطرح و براي تاريخ و تاريخ انديشه نظريه اي تدوين كرد.»
همان
« وضع تاريخ انديشه در ايران پيچيدگي هايي دارد كه بايد آن ها را از نظر دور نداشت، ما به مقولاتي جدي و مفاهيمي نياز داريم كه مضمون آن ها را تنقيح كرده باشيم. »
همان
از این حیث رویکرد طباطبایی به سیاست نیز تنها در پرتو فلسفه سیاسی ممکن بوده است نه پیکار سیاسی.
« گروههاي روشنفکری- سیاسی در مخالفتهای خود چابکاند اما برنامهای ندارند. سیاست مبتنی بر خرد، صرف مخالفت نیست، داشتن تحلیل از شرایط جهانی و نیروها و امکانات درونی است. چنین سیاستی نتیجه یک توضیح علمی از کشور و امکانات آن است. این سیاست پیکار برای قدرت سیاسی نیست، عرضه کردن راهبردی برای دگرگونی های اساسی در وضع موجود است. »
مصاحبه با روزنامه اعتماد ملی/85
اگر بتوان سیاست زدگی روشنفکری ایران را پذیرفت (که به نظر دشوار نمی آید)، آن گاه بایستی طباطبایی را در نقد خود بر این محموعه و از این منظر صادق یافت.
به هر روی دو عنصر انفعال در نسبت با واقعیات ایران و سیاست زدگی را بایستی اساس انتقاد طباطبایی بر روشنفکری دانست. انتقادی که هر چند بر این مبنا آغاز می شود اما به تدریج ابعاد گسترده تری می یابد. طباطبایی نتیجه مستقیم انفعال و سیاست زدگی را از بین رفتن دغدغه حقیقت خواهی و تن دادن به آگاهی های کاذب دانسته و به صراحت از مباحث هپروتی[1] و روشنفکری بی مسئولیت یاد می کند که با دانش زمان و زبان دنیای امروز بیگانه است.
« [بحث های روشنفکران ایرانی] نه تنها آگاهی ندادند، بلكه آگاهي كاذبي ايجاد كردند که جز به ماجراجویی منتهی نمیشد. دنیای امروز دنیای زبان معقول است نه شوریدگی. »
همان
« کسی که برای قدرت مبارزه میکند، همیشه حق دارد، در قدرت و بیرون آن!»
همان
«زبان عقل را باید بیاموزیم اگر میخواهیم جایی در جهان امروز و سهمی از تمدن آن داشته باشیم. این زبان، زبان خیال اندیشی، عرفانبافی و آشفته سخن گفتن نیست. زبان دانش و آگاهی است از خود و دیگران.»
همان
« عمده بحثهای نیمه سده گذشته یا مانند غربزدگی غرضآلود و عین سوء نیت بودهاند یا بحثهای هپروتی »
همان
« ما به دانش زمان نياز داريم، من میگویم نه روشنفكري بیمسولیت، بلکه دانش زمان، زبان دنیای امروز.»
همان
طباطبایی عمده ترین بحث های روشنفکری ایرانی را بویژه از دهه چهل به بعد، بحث هایی غیر تاریخی، نادرست و خیال اندیشانه می داند و در چنین شرایطی و در بهترین حالت روشنفکری ایرانی مقلد مد های غربی شده و حرف های روشنفکران غربی را تکرار می کند.
«عمدهترین بحثهایی که روشنفکری ایرانی بویژه از دهه چهل مطرح کرده است، مانند غربزدگی، آنچه خود داشت، سوسیالسیم ابوذر و … بحثهایی غیر تاریخی، نادرست و خیال اندیشانه بودهاند. به نظر من هیچ ضرورتی ندارد که همان حرف های بیمعنا را تکرار کنیم.»
همان
« روشنفکری ایران مقلد مدهای غربی است، و حرفهای روشنفکری غربی را تکرار می کند.»
همان
« ما به این دلیل که مسائل خود را نمی شناسیم، مسائل غربیان را که در آن ها هیچ نوع اجتهاد و ابتکاری نداریم، در این جا مطرح می کنیم.»
مصاحبه با هفته نامه راه نو/خردادماه 77
او که به شدت خود را از به خدمت گرفتن تارخ برای سیاست بازی آزرده خاطر نشان می دهد، با یادآوری کسانی که به دفاع از مشروطیت نظام سیاسی و حکومت قانون پرداخته بودند، روشنفکری را به آموختن زبان دنیای امروز فرا می خواند، چنان که آنان چنین کرده بودند.
«برای مدت کوتاهی، بویژه در دورههای اختناق، میتوان تاریخ را به خدمت سیاستبازی و هوچیگری گرفت، اما این عرض خود بردنی بیش نیست.»
مصاحبه با روزنامه اعتماد ملی/85
«این یکی از ایرادهای روشنفکری ماست که تاریخ نمیداند.»
همان
«کسانی این زبان را [زبان دنیای امروز] یاد گرفته بودند که از مشروطیت نظام سیاسی ایران و حکومت قانون دفاع کردند»
همان
« یکی از روشنفکران در جایی نوشته است که میرزای نائینی مدرن نبود، چون زبان اصولی غیر قابل فهمی دارد. من میگوییم بر عکس او مدرن بود، چون درباره مشروطیت فکر روشن داشت اگرچه زبانش برای عامه مردم قابل فهم نیست. زبان ادبی مصنوعی که جز ترهاتی نمیبافد، حتی اگر نثر سعدی هم باشد، امروز چه اهمیتی دارد.»
همان
طباطبایی در اشاراتی دیگر پیرامون نقد روشنفکری معاصر ایران، منطق حاکم بر جریانات روشنفکری را “منطق تخریب بساز و بفروش” دانسته و در تحلیل چگونگی پیدایش این منطق، از تبدیل شدن فرآورده های “جامعه شناسی” به عنوان ضابطه فهمیدن اسلام و “بیانیه سیاسی غربزدگی” به عنوان تنها افق اندیشه سیاسی، به مثابه واپسین ضربه کاری بر پیکر فهمیدن اندیشه سنتی یاد می کند که ایران را در سراشیب سقوط در ایدئولوژی تخریب قرار دادند. او همچنین از ترکیب “هیدگری-کربنی” نام می برد که بر مبنای بحث های هانری کربن در باره تاریخ اندیشه در ایران و روایت اسلامی هایدگر توسط احمد فردید، شکل گرفته و در خلأ فکری ایران دهه های چهل و پنجاه، “انقلابی” ایجاد کرده بود. ترکیبی سست بنیاد که در سطح نازل رسانه ها و روزنامه ها پی گیری می شد.
«آن جا كه جامعه شناسي به ضابطه فهميدن اسلام و ايران، و بيانيه سياسي غرب زدگي به تنها افق انديشه سياسي تبديل شد، ايران، از نظر انديشه در سراشيب سقوط در ايدئولوژي تخريب افتاده بود. وانگهي، در همان سال ها اتفاق ديگري نيز افتاده بود كه هنوز، چنان كه بايد، توجهي به آن نشده است. از سويي، به تدريج، بحث هاي هانري كربن درباره تاريخ انديشه در ايران، پژواكي در ميان برخي از علاقه مندان به فلسفه و عرفان پيدا مي كرد، و از سوي، ديگر، احمد فرديد، استاد فلسفه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، روايتي «اسلامي» از فلسفه هيدگر را عرضه مي كرد. اين هر دو جريان، در خلأفكري ايران سال هاي چهل و پنجاه «انقلابي» ايجاد كرد و از آن جا كه فهم هيدگر و نيز كربن با امكانات ناچيز ذهني ما و سطح سخت نازل بحث هاي فلسفي در ايران ممكن نبود، تركيبي از آن دو بحث ايجاد شد كه من آن را «تركيب هيدگري ـ كربني» مي نامم. اين تركيب، سست و بي بنياد، و در حد سطح نازل رسانه ها و روزنامه هاي ايران بود و پيامد اين تركيب جز بيراهه «راه اصيل آسيايي» در جست وجوي «آن چه خود داشتي» كه سده ها پيشتر شمع آن فرومرده بود، نمي توانست باشد.»
مصاحبه با روزنامه ایران/مهر82
« شگفت اين كه در سالهاي چهل و پنجاه، در قلمرو انديشه، همان منطقي حاكم شد كه در معماري شده بود: يعني منطق تخريب «بساز و بفروش». بساز و بفروشي با معماري شهرهاي ايران همان كرد كه «بساز و بفروشي» تركيب هيدگري ـ كربني سال هاي چهل و پنجاه در قلمرو انديشه.»
همان
این دو اشاره مهم، به مثابه تحلیل طباطبایی از جریانات روشنفکری قبل از انقلاب که در بی توجهی کامل به دستاوردهای سنت اندیشه عمل می کردند، واجد نکات بسیار برجسته ای است که تفصیل آن را در آینده و در پی پرداختن به نقد طباطبایی بر پست مدرن ها، سنت گرایان و جامعه شناسی ایرانی به تفصیل خواهیم آورد. لیکن آن مقدار که بحث کنونی ما کمک کند، می توان به نتیجه گیری طباطبایی از این تحلیل اشاره داشت. طباطبایی پس از شرح جریانات فوق و آثار مخرب آن بر سطح روشنفکری در ایران، به پیچیدگی وضع تاریخ اندیشه (حوزه پروژه خود) در ایران اشاره کرده و با تأکید بر نیاز ما به تنقیح مفاهیم، از گسست در مضمون مفاهیم یاد می کند و در پرتو این عبارت، نسبتی میان مبانی پروژه خود و نقد روشنفکری معاصر، برقرار می سازد.
« من همين قدر اشاره اي مي كنم تا در ادامه آن چه پيشتر گفتم، اضافه كنم كه وضع تاريخ انديشه در ايران پيچيدگي هايي دارد كه بايد آن ها را از نظر دور نداشت، ما به مقولاتي جدي و مفاهيمي نياز داريم كه مضمون آن ها را تنقيح كرده باشيم. بنا بر اين، ظاهر تداوم مفاهيم را نبايد با گسستي كه در مضمون آن ها صورت گرفته است، اشتباه كرد.»
همان
« در واقع، مي خواهم بگويم كه از نظر تاريخ انديشه در ايران گسست صورت نگرفته، بلكه اتفاقي افتاده است كه من آن را تهي شدن مضمون مفاهيم مي نامم، يعني اين كه با حفظ ظاهر مفاهيم ـ كه توهم تداوم سنت را ايجاد مي كند ـ مضمون «ايدئولوژيك» نويي به آن داده مي شود»
همان
«نقادي ديدگاه هاي دهه هاي پيش از انقلاب، وجهي از نقادي انديشه سنتي است.»
همان
با آن که مفاد اصلی پروژه طباطبایی را در جای خود بر خواهیم رسید، اما شاید این اشاره بد نباشد که طباطبایی در پی طرح “تصلب سنت” و “شرایط امتناع تفکر” در ایران، مفهوم گسست در سنت را تالی ان دو می شمارد. از این منظر، طباطبایی نقش روشنفکران معاصر را به دنبال قطع پیوند با جنبه های عقلانی سنت اندیشه، بررسی می کند. او که از تذکر سنت، بسط آن و طرح پرسش های زمانه را مراد می کند، مدعی است که روشنفکری معاصر ایران سنت را به لقلقه لسانی تبدیل کرده است و با “سنت سازی” خود در صد و پنجاه سال گذشته، جز “سنت سوزی” طرفی نبسته است.
« در صد و پنجاه سال گذشته «سنت سازي» جز «سنت سوزي» نبوده است. سنت، لقلقه لسان نيست، تذكر سنت براي بسط آن و طرح پرسشهاي زمانه است.»
همان
« در ايران، با شكست مشروطيت، با ايدئولوژيك كردن دين، با بازگشت به خويش سياست زده و… سنت به لقلقه لساني تبديل شده بود .»
همان
با در نظر گرفتن جمیع موارد فوق است که طباطبایی از روشنفکر نامیدن خود پرهیز می کند و در مقابل، راه حل گذر از وضعیت کنونی روشنفکری را، پشت کردن به مبلغان ایدئولوژی های سیاسی نسنجیده و آشوب های ذهنی، که بحث هایشان درون روابط و مناسبات قدرت جای می گیرد، می داند و این پشت کردن را نیز جز با انتقال بحث های مهم از حوزه روشنفکری به حوزه علمی میسر نمی داند.
« من فكر ميكنم كه ما بايد بحثهای مهم را از حوزه روشنفكري به حوزۀ علمي انتقال دهيم، و در اين راه به … و ديگراني كه مبلغان ايدئولوژيها سیاسی نسنجیده و آشوبهای ذهنی هستند، پشت بکنم، بحثهای این ها در درون روابط و مناسبات قدرت جا ميگيرد و به نظر من جز فاجعه به بار نمیتواند بیاورد.»
مصاحبه با روزنامه اعتماد ملی/85
اما شرط این انتقال را جدایی روشنفکران از قدرت می داند و عقیده دارد که در شرایط فعلی، مسئله اصلی، شالوده قدرت سیاسی و شیوه های عملکرد آن است.
« روشنفكري در ایران، به نظر من، به هر حال، بحث قدرت بوده و هست. من اعتقادي ندارم كه در شرايط كنوني مساله اصلي قدرت سیاسی باشد. مساله اصلی تبیین شالوده قدرت سیاسی و شیوه های عملکرد آن است.»
همان
بر همین مبنا، اولویت طباطبایی، تقدم مباحث نظری است، چرا که بدون مقدمات نظری کار تشکیلاتی و حزبی راه به جایی نخواهد برد.
« منظور من به هیچ وجه این نیست که مثلا تشکیل تشکلهای سیاسی دموکراتیک را موکول به روشن شدن مسائل باید کرد. اهل سیاست کار خودشان را پیش میبرند، اما این نکته را نیز باید بدانند که تا مسائل اساسی روشن نشده باشد، این تشکل راه به جایی نخواهد برد. من در شرایط کنونی که هنوز پایههای خردگرایی در مسائل اجتماعی و سیاسی تثبیت نشده، اعتقاد به تقدم مباحث نظری دارم. و البته تاکید میکنم که این اولویت اهل علم است نه روشنفکران و سیاستمداران …»[2]
همان
به بیان دیگر، بنیادی ترین مبنای نقد طباطبایی بر روشنفکری معاصر، چنان که خود می گوید، چنین است:
« من به هر حال از طرف خودم حرف می زنم. براي كسي تكليف معين نميكنم. ما به انقلاب فکری نیاز داریم و نه روشنفکری. روشنفکری از آن پس در افق پدیدار خواهد شد.»
همان
[1] طباطبایی با این عبارت مباحث عرفانی را مراد می کند.
[2] طباطبایی به مناسبت دیگری نیز به تفاوت کار روشنفکران و اهل اشاره کرده بود. البته در آن مقام، او یکی از اشکالات جریان روشنفکری را نبود جریان های نیرومند اندیشه و خلأ اندیشمندان عنوان کرده بود اما باز هم این امر را مترادف بی توجهی به الزامات زمان ندانسته بود.
گر به آن چه که تا کنون به عنوان مبادی و مبانی نقد طباطبایی بر روشنفکران آورده ایم، تأمل شود، می توان رد پای آشکار مفاهیم طرح شده در حوزه پروژه فکری ایشان را مشاهده کرد. البته بدیهی است که مبانی هر انتقادی برخاسته از مفاد نظریه متناظر آن است، لیکن با مرور انتقادات ایشان بایستی گفت که کمتر موردی را می توان یافت که طباطبایی بدون اشاره به مقدمات طرح خود به بیان انتقاد از روشنفکری پرداخته باشد. به بیان دیگر، مفاد پروژه طباطبایی نه تنها خاستگاه مبانی انتقادات او هستند بلکه به اعتباری خود به مثابه همان مبانی عمل می کنند. مفاهیمی چون “سنت متصلب”، “شرایط امتناع”، “انحطاط”، “جدال قدیم و جدید” و … نه تنها به صورت مفاد پروژه طباطبایی برای نیل به نظریه ای جامع ظاهر می شوند بلکه نقشی اساسی در انتقادات او بر روشنفکری نیز دارند. به عبارت روشن تر، طباطبایی از پی نقد نظریات روشنفکری معاصر به واژگان نظریه خود دست نیافته است بلکه به سبب حرکت در جهت چنین فرآورده هایی است که به نقد روشنفکران می پردازد. از این رو تا زمانی که پرتوی بر مفاهیم مطرح در پروژه وی نیفکنده باشیم نمی توانیم به درک درستی از مجموعه انتقادات وی بر روشنفکران دست یابیم. با آن که کرارا بحث تفصیلی پیرامون پروژه فکری آقای دکتر را به آینده موکول کرده ایم، لیکن بنا به ضرورت و در حد انتفاع موضوع، ناچار به بیانی اجمالی از مقدمات پروژه ایشان خطر کرده ایم.
پیش از این در اشاراتی گفته بودیم که پروژه طباطبایی، پژوهش در تاریخ اندیشه به ویژه اندیشه سیاسی در ایران است و او پاسخ به پرسش های مطرح در این مسیر را ضرورتا فلسفی دانسته است. از منظر ایشان وجوه تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، تنها از دیدگاه فلسفی یعنی به طور عمده از نظر شرایط امکان تأسیس و تدوین اندیشه به طور عام و اندیشه سیاسی به طور خاص و یا دست کم از نظر شرایط سازگاری تداوم اندیشه سیاسی در وضعیت ایجاد شده در تمدن دوره اسلامی و درون نظام اندیشگی آن قابل طرح است. او با شرحی که از قرون سوم تا ششم هجری به مثابه عصر زرین فرهنگ ایران به دست می دهد، به شکل گیری جریان های خردگرا در آن دوران از پس انتقال فلسفه یونانی و بازخوانی اندیشه ایران شهری، اشاره می کند. امری که او به مناسبتی از آن با عنوان “مبنای بوعلی” در عصر زرین و در جایی نیز با عنوان “پارادایم خردگرایی” یاد کرده بود.
« پاردایم – یا به قول میشل فوکو اپیستمه – عصر زرین، خردگرایی بود.»
مصاحبه با روزنامه همشهری
«مبنای نظری عصر زرین فرهنگ دوره اسلامی ایران مبنای بوعلی و نهادهایی بود که اندیشه خردگرای بوعلی شالوده آن را استوار کرده بود.»
مکتب تبریز/ص28
بدین اعتبار، عصر زرین فرهنگ ایرانی در نزد طباطبایی جنبه ای ملی- عملی داشته و هم چون آیینه ای از ایرانی متفاوت در برابر امروز ما قرار دارد. برجستگی این دوره از منظر طباطبایی از آن روست که آن عصر به دنبال فروپاشی ایران، سیطره دستگاه خلافت و قشریت دینی، دوره تعادل میان عناصر گوناگون فرهنگ ایرانی است. طباطبایی، بازیابی زبان فارسی و آمیختگی دستاوردهای فرهنگ باستانی با اندیشه یونانی را در کنار قرائتی فلسفی از تشیع، به مثابه کلیدواژه هایی در فهم عصر زرین ایران می داند که سبب ساز قرارگرفتن خرد به عنوان معیاری از سنجش و انتخاب عناصر گوناگون فرهنگی شدند. اما چیرگی ترکان سلجوقی بر ایران، آن اندیشه ها را دچار رکود شده و پس از آن با یورش مغولان از بنیاد متزلزل گشتند و از آن پس بود که دوره ای در تاریخ اندیشه و عمل ایرانی آغاز شد که طباطبایی از آن به عنوان دوره بن بست در عمل و امتناع در اندیشه تعبیر می کند.
« سدهاي كه ريچارد فراي عصر زرين فرهنگ ايرانخوانده است، به دنبال سدههاي فروپاشي ايران و سيطره یدستگاه خلافت و قشريت ديني، دوره ی تعادل ميانعناصر گوناگون فرهنگ ايراني است.»
مصاحبه با فصلنامه تلاش/سال سوم،شماره 15
«با سپری شدن عصر زرین فرهنگ ایران، یعنی با چیرگی ترکان سلجوقی بر ایران زمین که اندیشه ایرانشهری – یونانی دستخوش کسوف جدی و بویژه با یورش تمدن برانداز مغولان، از بنیاد، دچار تزلزل شد، بقایای اندیشه عقلانی به باد فنا رفت و دوره ای در تاریخ اندیشه و عمل ایرانی آغاز شد که ما از آن به دوره بنبست در عمل و امتناع در اندیشه تعبیرکردیم …»
ابن خلدون و علوم اجتماعی/ص7
اما چگونه می توان از وضعیت امتناع رهایی یافت؟ طباطبایی خروج از این بن بست را جز از مجرای تغییر موضعی اساسی در دیدگاه امکان پذیر نمی داند. نیل به این مقصود نیز تنها با اتخاذ “موضع تجدد” یا دیدگاه اندیشه تجدد ممکن خواهد بود. طباطبایی که در دو دفتر “درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران و زوال اندیشه سیاسی در ایران بارها به موضع تجدد خود اشاره کرده بود، در پیشگفتار “ابن خلدون و علوم اجتماعی” به ملاحظه بنیادینی اشاره می کند که او را به سوی موضع تجدد رهنمون ساخته است:
« تأکید بر موضع تجدد و تکرار آن، در جای جای دو دفتر یاد شده، با توجه به این ملاحظه بنیادین صورت گرفت که در شرایط امتناع اندیشه و تصلب سنت، تنها با نقادی از سنت می توان به طور جدی با سنت روبرو شد وگرنه نمی توان سنت را با امکانات خود سنتمورد پرسش قرار داد.»
ابن خلدون و علوم اجتماعی/صص7و8
به دنبال این ملاحظه است که طباطبایی دو مفهوم بنیادین طرح شده در پروژه خود را “امتناع” و “تجدد” می داند و در ایضاح این مطلب نیز اضافه می کند که انحطاط و تجدد دو مفهوم به هم پیوسته اند و در شرایط تصلب سنت، طرح یکی بدون دیگری امکان پذیر نیست. از این منظر است که طباطبایی با وارد کردن مفهوم سنت به پروژه خود سعی در ایضاح منطق آن و چگونگی رویارویی آن با تجدد را دارد. به دنبال این مواضع، طباطبایی در پی گیری طرح خود به مقدمات جنبش مشروطه خواهی به عنوان سرآغاز تجددخواهی در ایران اشاره کرده به ایضاح منطق شکست آن، که امری در قلمرو اندیشه است می پردازد. طباطبایی که رویکردهای ایرانیان به سنت و تجدد را از پس مشروطه خواهی، به دو دسته مقلدان گذشته ای که برای همیشه به سرآمده است و در توهم افتادگانی که سنت را مرده ریگی منسوخ می دانند، دسته بندی می کند، بی اعتنایی به مشروطه و دگرگونی هایی که به دنبال آن در نظام مفاهیم ایجاد شد را ، آفت اساسی روشنفکری معاصر ایران دانسته و آن را نیز تالی عرفان بازی، ایدئولوژی زدگی و سنت مداری بی اعتنا به سرشت سنت، می داند. طباطبایی در ادامه پروژه خود پس از شرح آن چه که در “آستانه” دوران جدید قرارگرفتن ایران به دنبال شکست در جنگ های ایران و روس، می نامد و این در آستانه ایستادن را تا عهد ناصری و نخستین مواجه جدی با تجدد پی می گیرد، به نکاتی مهم در تکوین روشنفکری در ایران و نسبت آن با سنت از منظر “جدال قدما و متأخرین” می پردازد و چنان که اشاره می کند، در شرایطی که سنت متصلب و نهادها نظام آموزشی آن در عمل از میدان جدال فکری غایب بودند، بر خلاف آن چه در تاریخ اندیشه در اروپا صورت گرفته بود، روشنفکری تجددخواه با گسستی در گسست سنت قدمایی تکوین یافت و بدین صورت بود که در ایران، جدالی میان قدما (پاسداران سنت) و متأخرین (روشنفکری تجددخواه) در نگرفت (چنان که طباطبایی اشاره کرده است، این جدال به پیکار سایه ها بدل شد) و از این رو هر دو جریان در جهل به یکدیگر خود را پیروز میدان نامیدند. حاصل چنین گسستی نه تنها رویارویی دو نهاد تولید دانش نبود بلکه در عمل به برخوردهای میان نهادهای دو نظام آموزشی و متولیان آن تقلیل یافت.
«از دیدگاه تاریخ اندیشه در ایران، این نکته دارای اهمیت است که در عصر ناصری، به دنبال زوال اندیشه در سده های متأخر دوره اسلامی، شکاف میان پاسداران سنت قدمایی و روشنفکری تجددخواه ژرفای بیشتری پیدا کرد و گسست روشنفکری تجددخواه از سنت قدمایی، به خلاف تاریخ اندیشه اروپا، نه گسستی در پیوند با سنت قدمایی و به عنوان فرآورده جدال قدما و متأخرین، بلکه، به بیانی کمابیش نامأنوس، گسستی در گست یا بهتر بگوییم در بی اعتنایی کامل به سنت قدمایی بود. معنای این سخن آن است که در شرایطی که دیری بود تا پاسداران سنت قدمایی از میدان جدال فکری غایب بودند، و متأخرین در میدانی گام می گذاشتند که حریفی در برابر آنان قرار نداشت، جدال قدما و متأخرین به پیکاری با سایه ها تبدیل شد و از آن جا که جدالی در نگرفت، هریک از حریفان با پیروزی از میدان بیرون آمدند. »
مکتب تبریز/ص595
«البته این که می گوییم جدال قدما و متأخرین، جدالی عدمی بود و پیکاری در نگرفت تا برنده ای داشته باشد، توجه ما به قلمرو بحث های نظری است.»
همان/ص596
«بدین سان، در غیاب جدال قدما و متآخرین، جدالی میان دو نهاد سنت قدمایی و تجددخواهی آغاز شد که سده ای پس از آن ادامه پیدا کرد.»
همان/ص596
«… اهل تجدد ایرانی که هرگز نتوانسته اند به اهمیت و جایگاه سنت در نظام اندیشه ایرانی پی ببرند، در این توهم افتاده اند که به هر حال دوره سنت سپری شده است و نیازی به پرداختن به این مرده ریگ منسوخ و متروک وجود ندارد. … هواداران سنت، مقلدان گذشته ای که برای همیشه به سر آمده است، در تکرار بی تذکر سنت، در این توهم اسیرند که گویا شعله مشعل سنت ابدی است و هرگز خاموش نخواهد شد …»
جدال قدیم و جدید/ص8
از این جاست که دست نقد طباطبایی بر روشنفکران گشوده می شود.
طباطبایی با تحلیل چگونگی تن دادن روشنفکران تجددخواه به ایدئولوژی و نقشی که ایدئولوژی های سیاسی در نسبت با سنت بر عهده گرفتند، از دو جریان اهل ایدئولوژی و سنت مداری (در کنار پاسداران سنت که بی اعتنا به الزلمات دوران جدید بودند) به عنوان جریان های عمده روشنفکری یاد کرده و سیاست زدگی و تلقی ابزاری از سنت در پی غفلت از سرشت سنت را، به مثابه ویژگی های آن جریانات بر می شمارد. ویژگی هایی که در عمل جز به خالی شدن مفاهیم از مضمون خود (چنان که پیش از این اشاره کرده ایم) منتج نشد.
«در ایران، در غیاب جدال قدما و متأخرین، اگر از پاسداران سنت قدمایی صرف نظر کنیم که یکسره به الزامات دوران جدید پشت کردند و به آن بی اعتنا ماندند، اندیشه سنتی با دو رویکرد متفاوت روبرو شد. به گونه ای که گفته شد اهل ایدئولوژی های سیاسی، آن جا که مانع مفقود و مقتضی موجود بود، سنت را به ابزاری برای رسیدن قدرت سیاسی تبدیل کردند. بدیهی است که اندیشه سنتی، که دیانت یکی از عمده ترین عناصر آن به شمار می آمد، به هیچ وجه، نسبتی با مضمون ایدئولوژی های سیاسی نمی توانست داشته باشد. این دریافت از سنت برای رسیدن به هدف های سیاسی معین، ناچار، می بایست آن را از مضمون اندیشه سنتی خالی میکرد و صبغه ای از اندیشه سنتی به التقاطی از ایدئولوژی های سیاسی می داد تا بتوانند، از سویی، آن را در نظر تججدخواهان جدید جلوه دهد و، از سوی دیگر، منطق ایدئولوژیکی و التقاطی آن را از نظر هواداران سنت پنهان نگاه دارد.
در مقایسه با اهل ایدئولوژی، که در “آستانه” دوران جدید تاریخ ایران پدیدار شدند و جای خالی اهل نظر نظام سنت قدمایی را از آن خود کردند، سنت مداری، هم چون اسوه اروپایی آن، جریانی نوظهور در تاریخ اندیشه در ایران است.»
مکتب تبریز/صص114و115
طباطبایی در وجهی دیگر از انتقادات خود، ضمن اشاره دوباره به شرایط سنت متصلب، به ابراز نارضایتی از پژوهش هایی که مبتنی بر ایدئولوژی های جامعه شناسانه و بدون توجه به طرح مشکل مبنایی صورت گرفته است، پرداخته و به کارگیری اندیشه برآمده از علوم اجتماعی غربی را در بی توجهی به مشکل مبانی را، به مثابه مانع دیگری بر سر راه بسط فلسفه سیاسی تجدد می داند که بن بستی بر بن بست کنونی ما می افزاید چرا که توهم راه برون رفتی را پدید می آورد که تحقق خارجی ندارد.
«به کارگیری روش جامعه شناختی در شرایطی که مشکل مبانی مطرح است و افزون بر این، به دنبال تصلب سنت، مبانی علوم اجتماعی جدید بر ما معلوم نیست، به این دلیل اساسی موجه نیست که جامعه شناسی، اگر مبانی نظری آن روشن نباشد، خود بن بستی بر بن بست کنونی ما خواهد افزود، زیرا توهم راه برون رفتی را به ما القا خواهد کرد مه در واقع، تحقق خارجی نمی تواند داشته باشد. … در دوره ای که به دنبال ژرفتر شدن بحران تجدد و مشروعیت نظام مشروطه، می بایستی امکان تجدید نظر در مبانی طرح می شد و نقادی سنت، شالوده ای برای تثبیت دستاوردهای تجدد و فلسفه سیاسی نو آن را فراهم می کرد، اندیشه ای برآمده از علوم اجتماعی جدید غربی، بنیان فلسفه سیاسی تجدد را مورد تردید جدی قرار داد و بدین سان، راه بسط آن را بست.»
ابن خلدون و علوم اجتماعی/ص9
چنان که در نوبت گذشته آوردیم، طباطبایی در تحلیلی به اوضاع فکری ایران در نیم سده ای پیش از انقلاب اسلامی اشاره کرده بود. کنون و با توجه به مطالب ذکر شده، به وجهی دیگر از تحلیل وی می پردازیم. در این اشارات می توان آن چه را که ما به ارتباط میان مبانی نقد و مفاد پروژه ایشان تعبیر کرده بودیم، روشن تر از قبل دید. این تحلیل و نقد را به رغم آن که در حال حاضر به بررسی تفصیلی پروژه فکری آقای دکتر نپرداخته ایم و اشارات ما از همین اندک مقدار بیشتر نشده است، از آن جا که حاوی اشاراتی کلیدی در چگونگی ورود ایشان به عرصه نقد روشنفکری را دارد، به طو کامل از صفحات آغازین “مکتب تبریز” خواهیم آورد. طباطبایی در این تحلیل که ناظر بر تمام موارد پیش گفته نیز هست، از گسست “ارض ملکوت” از “عالم خیال” به عنوان سرآغاز اندیشه تجددخواهی در ایران یاد کرده و به بازتاب چنین گسستی در ادبیات اشاره می کند. اما این گسست با هبوط “عالم خیال” در “خیال اندیشی” وضعیتی دیگرگونه یافت. سیطره عرفان و جامعه شناسی در کنار ایدئولوژی های سیاسی به عنوان تنها راه های رویارویی با سنت متصلب که در غیاب نقد سنت و بی التفاتی به مشروطیت پدید آمده بودند، وضعیتی را سبب شدند که جز به “بن بست بن بست ها”[1]ی آشوب ذهنی کشیده شدن را دنبال نخواهد داشت.
روی آوردن طباطبایی به نقد روشنفکران را در پرتو این اشارات می توان در یافت:
«اندیشه تجدد خواهی در ایران با گسستی از “ارض ملکوت” و “عالم خیال” ادب کهن و مبنای نظری آن تدوین شد. با این گسست از مبنای نظری “ارض ملکوت” و بازگشت به واقعیت مناسبات اجتماعی و تاریخی، که نخست در ادبیات صورت گرفت و بازتابی نیز در برخی از ناحیه های اندیشیدن ایرانی پیدا کرد، نطفه آگاهی تاریخی جدید ایرانیان، که پیشتر با شکست ایران در جنگ های ایران وروس بسته شده بود، بسطی بی سابقه یافت. داستان هبوط “عالم خیال” در قلمرو “خیال اندیشی”، که نیم سده ای پیش از انقلاب اسلامی بویژه با تفسیرهای ایدئولوژیکی از تاریخ و تاریخ اندیشه در ایران عملی شده بود، تفصیلی دارد که در این جا نمی تواان به آن پرداخت[2]، اما همین قدر باید بگوییم که سیطره ایدئولوژی های سیاسی، که دریافتی “خیال اندیشانه” از جامعه شناسی آن را به تنها نظام اندیشیدن ایرانیان تبدیل کرد، و، البته، انتقال دوباره نظام ایدئولوژی های سیاسی به “ارض عالم” زیر لوای عرفان، بنیان آگاهی جدیدی را که با پیروزی مشروطیت کمابیش استوار شده بود، نابود آگاهی کاذبی را جانشین آن کرد. از این حیث، تاریخ نویسی جدید ایرانی نمی تواند به دستاوردهای نقادی انتقال از مبنای قدیم به ایدئولوژی های سیاسی و سیطره دو مبنای متفاوت جامعه شناسی و عرفان، که به رغم اختلاف های مبنایی آن دو، به لحاظ تاریخ تکوین آگاهی تاریخی در ایران، پی آمدهای یگانه ای داشته اند، بی اعتنا باشد. این نقادی نمی تواند به این واقعیت تاریخ ایران بی اعتناء بماند که نطفه آگاهی تاریخی جدید ایرانیان به دنبال شکست ایران در جنگ های ایران و روس بسته شد و با پیروزی جنبش مشروطه خواهی و ایجاد نظام حکومت قانون نیز به طور گسترده ای جانشین آگاهی کهن شد.
… این که سده ای پس از پیروزی مشروطیت هنوز به گسل هایی که در مضمون بسیاری از مفاهیمی که از سر بازیچه به کار می گیریم، ایجاد شده است، التفاتی نداریم، از پی آمدهای بی اعتنایی به دگرگونی هایی است که پیروزی مشروطه خواهی در ایران به دنبال آورد. مشروطه خواهی، به عنوان نظامی ناظر بر حکومت قانون، صرف تغییری در نظام سیاسی ایران نبود، بلکه کوششی در قلمرو “نظر” نیز به شمار می آمد و این که سده ای پس از پیروزی مشروطه خواهی هنوز تصور می کنیم، به عنوان مثال، مفاهیمی مانند پروتستانتسیم اسلامی، سکولاریزم، اصلاح دینی و … معنای محصَّلی دارند، ناشی از علم به این مقولات نیست، بلکه خاستگاه آن جهل مزمن به معنای مشروطیت سرشت اقدامی است که بویژه با آغاز قانون گذاری جدید در ایران صورت گرفت.»
مکتب تبریز/صص32-30
در چنین شرایطی است که به زعم طباطبایی، نقادی روشنفکری معاصر به مثابه واقعیتی که در تاریخ تکوین آگاهی تاریخی در ایران، ضروری خواهد بود.
[1] طباطبایی این عبارت را از هیدگر وام گرفته است.
[2] به احتمال زیاد تفصیل این مطلب در جلد سوم “تأملی درباره ایران” خواهد آمد.
در نوبت های پیشین، علاوه بر اشاراتی مجمل به پروژه طباطبایی، نگاهی نیز به بنیادهای نقد ایشان بر روشنفکران انداختیم. به مناسبتی هم آوردیم که نقد طباطبایی بر روشنفکری را می توان در دو وجه عام و خاص پیگیری کرد. یعنی ایشان گاه بر جریاناتی از روشنفکری تاخته اند و گاه به صورت موردی به نقد روشنفکران مبادرت ورزیده اند[1]. و باز گفته شد که نقد عام طباطبایی، شامل سه جریان پست مدرن ها، مارکسیست ها و روشنفکران دینی می شود یعنی اکثر قریب به اتفاق روشنفکران معاصر ایران.
در این نوبت به بررسی انتقادات طباطبایی بر روشنفکران پست مدرن خواهیم پرداخت. علت تقدم در طرح این بحث نیز رعایت تقدم و تأخر مباحث مطرح از سوی طباطبایی است. تا جایی که منابع موجود نشان می دهند، نخستین جریان روشنفکری که به گونه ای همه جانبه مورد نقد ایشان قرار گرفت، جریان پست مدرن روشنفکران معاصر بود. البته این حرف بدین معنا نیست که انتقادات آقای دکتر بر سایر جریانات روشنفکری تالی نقد ایشان از پست مدرن هاست بلکه پیش از این و در برخی نوشته ها و مصاحبه ها اشاراتی در نقد مارکسیست ها آورده بودند، لیکن تا زمان پرداختن به نقد روشنفکران پست مدرن، آن هم به صورت گسترده و متمرکز، به نقدی جدی بدل نشده بود. در باب روشنفکری دینی نیز بایست گفت که این جریان تا زمان طرح این دست انتقادات، یعنی اوایل دهه هفتاد شمسی، هنوز به جریانی تنومند و فراگیر بدل نشده بود و دهه ای زمان لازم بود تا مفاد اساسی روشنفکری دینی تدوین گردد[2]. بدین اعتبار، در شرایطی که محافل روشنفکری با حضور جدی روشنفکری دینی مواجه نشده بود و نقد مارکسیست ها به علت سابقه طولانی حضور در همه عرصه های فکری، چنان که خواهیم دید، نقدی مقطعی نبود و به هر مناسبتی می شد اشاراتی را بدان آورد، عجیب نخواهد بود که بدانیم، نخستین جریانی که طعم انتقادات طباطبایی را با عنایت به مبانی خود او، چشید، جریان روشنفکران پست مدرن بود.البته باید گفت که نقد طباطبایی در این بحث، نقد پست مدرنیسم به مثابه فرآورده فکری غرب نیست. بلکه نقد وی، روشنفکران ایرانی پست مدرن را شامل می شود. به عبارت دیگر، طباطبایی به نقد حضور پست مدرن در ایران به مثابه جریانی فراگیر، می پردازد.
طباطبایی با این ادعا که ما هنوز مدرنیته را به درستی نمی شناسیم به طرح این پرسش روی می آورد که چگونه می توان وارد وضعیت پست مدرن شد، بدون توجه به این نکته که پست مدرن، در واقع مابعد دورانی است که ما آن را نمی شناسیم؟
این پرسش را می توان اساس نقد طباطبایی بر جریان پست مدرن روشنفکری در ایران دانست.
طباطبایی اساسا پرسش از موقعیت پست مدرن را پرسش کنونی ما نمی داند، بلکه بر آن است که بایستی با کوششی نظری به طرح پرسش خودمان بر بستر شرایط کنونی بپردازیم.
«از نظر من پرسش اساسی ما در شرایط کنونی این نیست و ما نیازمند کوششی هستیم تا پرسش نظری کنونی خودمان را طرح کنیم. بنابر این به نظر من، آن چه به عنوان بحث از دیدگاه پست مدرن در غرب و در ایران مطرح شده است، راه درست ورود به مسئله شرق و غرب یا سنت و تجدد نیست.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
ورود طباطبایی به نقد جریان پست مدرن روشنفکری در ایران، با اشاراتی به تمایز علم و فلسفه و الزامات دومی همراه می شود. او با اشاره به این که تاریخ علم به مثابه آگاهی ملزوم آن نمی ماند و ندانستن تاریخ علم مشکلی را برای دانشمندان ایجاد نمی کند، در مقابل فلسفه را دارای تاریخ و مبتنی بر سنت متناظر آن می فهمد و بی توجهی به مبانی آن را سبب بروز اشکالات فراوان می داند. چنان که برای ایضاح مطلب، به قیاس مع الفارق بودن اندیشه با تکنولوژی اشاره می کند و می افزاید، اندیشه از سنخ تکنولوژی نیست که بخواهیم پیشرفته ترین و جدیدترین نوع آن را وارد کنیم.
«به نظر من رفتار فرهنگی – فکری ما مشابه رفتارمان در خرید تلویزیون است ولی میان این دو هیچ سنخیتی وجود ندارد. انتخاب و خرید اتومبیل به جای گاری در دنیای امروز، انتخابی طبیعی و در عین حال قابل فهم است، ولی وارد کردن آخرین فرآورده فکری غرب، خالی از اشکال نیست. زیرا اندیشه فلسفی بر خلاف علم، دارای تاریخ است و مبتنی بر سنتی است که نمی توان آن را نادیده گرفت.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
این مقدمه و لزوم توجه به الزامات خاص هر فلسفه، طباطبایی را به هیدگر، به عنوان یکی از اصلی ترین منابع جریان پست مدرن در ایران می رساند. چرا که هیدگر و اندیشه اش را، نمونه بارز مقدمه خود می یابد. طباطبایی، هیدگر را فیلسوفی می داند که عمده آثارش، تفسیر متون یا فقراتی از متون مهم تاریخ فلسفه است و در مهم ترین کتاب هایش نیز به شرح آثار فیلسوفان بزرگ پرداخته است. به زعم طباطبایی تمام فکر هیدگر، مبتنی بر توضیح و تفسیر ارسطو، افلاطون، دکارت، کانت، هگل، نیچه و … است، چنان که او خود را متذکر اندیشه های تا زمان خود می دانسته است و نسخ سنت او (deconstruction) نیز از آن روست که خود را امانت دار آن سنت می داند. از پی این مختصر است که طباطبایی نسبت ما را با هیدگر، در شرایطی که هموز به دریافت درستی از سخن فلاسفه ماقبل او نرسیده ایم، نسبتی نامعلوم می داند و همراه بودن با هیدگر را مستلزم کوششی بنیادین برای ورود در سنتی می داند که هیدگر با آن “در راه”[3] بود و تا زمانی که به این دست الزلمات اندیشه بی التفات بمانیم، به درک درستی از فحوای آن نایل نخواهیم شد.
«… او با سنت متافیزیکی غربی رو در روست و با پرسش از ماهیت و سرشت متافیزیک غربی، می خواهد بیراهه های آن را نشان بدهد. وقتی ما نمی دانیم دکارت، کانت، هگل، نیچه، هوسرل و دیگران چه کسانی بوده اند، چگونه فکر می کردند، چه گفته اند، چگونه می توانیم اندیشه خود را با اندیشه هیدگری پیوند دهیم؟»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی همین وضعیت را به طریق اولی در باره دیدگاه های پست مدرن صادق می یابد.
«چگونه می توان وارد وضعیت پست مدرن شد بدون توجه به این نکته که پست مدرن، در واقع، مابعد دورانی است که ما آن را نمی شناسیم؟»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی به چگونگی نام گیری “پست مدرن” به مثابه موقعیت جدیدی در غرب[4]، اشاره می کند و پست مدرن را به مثابه قراردای در غرب، از پس تجربه دست کم دویست ساله مدرنیته می داند که مخالفان و موافقان خود را دارد. با توجه به همین واقعیت است که بر روشنفکران پست مدرن ایران این نقد را روا می داند که چرا به درستی در معنای مدرنیته تأمل نمی کنند. از این روی طباطبایی، بسیاری از پرسش هایی را که نیز تا کنون در اینجا جوابی یافته اند، پرسش هایی می داند که نادرست طرح شده اند و بایسته است تا پاسخی مجدد بدان ها داده شود.
«کسانی که در ایران این مسئله [پست مدرن] را مطرح می کنند هیچ گاه به ما نگفته اند مدرنیته چیست؟ وقتی ما نمی دانیم مدرنیته چیست چگونه می توانیم از موقعیت پست مدرن سخن بگوییم؟ به نظر من بسیاری از پرسش هایی را که در اینجا مطرح شده است و گمان شده است که بدان ها پاسخ داده ایم باید دوباره مطرح کرد. چرا که بسیاری از آن ها نادرست مطرح شده است. باید برگردیم و ببینیم ما در کجا قرار داریم و با توجه به وضعیت و موقعیتمان این پرسش ها را به چه شکلی می شود مطرح کرد؟»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی مسئله اساسی ما را درک موقعیت خود با توجه به نزاع سنت و تجدد می داند و تا آن زمان، مسئله ما را پست مدرن نمی داند. البته آقای دکتر موضع خود در نقد جریانات پست مدرن در ایران را ارشادی نمی یابد و تذکر داده است که بحث او در اعراض از مباحث پست مدرن در ایران امروز، از قسم “نباید” نیست. او حتی این امر را که کسانی در این پرسش های جدید وارد شده و به بیان آن بپردازند را منتفی نمی داند، اما از منظر ایشان، حاصل چنین بحث هایی از نظر بسط اندیشه فلسفی در ایران، چیزی معادل صفر خواهد بود، چرا که در کل رویکرد روشنفکری ایران به پست مدرن را از همان سیاق “مُد” های فکری دهه های گذشته میداند که تأثیر پایداری در شیوه اندیشیدن ایرانی نخواهد داشت.
«من با هر گونه ارشاد به ویژه در حوزه اندیشه مخالفم! هیچ مانعی ندارد که کسانی به بحث های فیلسوفان پست مدرن بپردازند، اما حاصل این بحث ها در یکی دو دهه آینده از نظر بسط اندیشه فلسفی در ایران،چیزی معادل صفر خواهد بود. وقتی به بسیاری از “مد”های فکری دهه های گذشته نگاه می کنیم، به نظر می رسد هیچ یک از آن ها نتوانسته تأثیر پایداری در شیوه اندیشیدن ایرانی بگذارد. تصور می کنم این تب پست مدرن هم گذرا خواهد بود.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی یکی از اساسی ترین مباحث ناشی از ورود به مسئله پست مدرن در ایران را، طرح “بحران” غرب و نهایتا زوال آن می داند. وی چنین نگاهی به مقوله بحران در غرب را ناشی از بی توجهی به معنا و نقش بحران در دستگاه مفاهیم غربی می داند و بر این رأی است که جدای از آن که هر فضای فکری – سیاسی “باز”ی، بحران زاست، اساسا اندیشه غربی از آغاز آن در یونان تا به امروز، به نوعی “اندیشه بحران” بوده است.
طباطبایی افلاطون را نخستین فیلسوف مهم بحران می داند که کتاب جمهور خود را در پاسخ به بحران آتن و بحران دموکراسی آن نوشته است. طباطبایی اضافه می کند، افلاطون خود از خانواده های فرمانروایان و حکومتگران بود و چنان چه خود گفته است قصد آن داشته تا مثل دایی هایش وارد سیاست شود[5] اما در پی رو به رو شدن با محاکمه سقراط[6] و اعدام او به شیوه ای دموکراتیک، به تفاوت دو مقوله دادگری و شهر[7] توجه می یابد و پس از این است که نتیجه می گیرد اگر سیاست بنیانی در فلسفه نداشته باشد راه به جایی نمی برد. از این روی افلاطون توضیح می دهد که نظام شورایی آتنی، نظامی بحرانی و گرفتار زوال و انحطاط است و راه حل این مشکل در فلسفه وجود دارد[8].
طباطبایی پس از اشاراتی که به مورد افلاطون می آورد، می افزاید:
«این که آیا راه حل او به درستی راه حل است یا نه، برای ما مهم نیست. ولی پرسش اصلی مهم است و آن این که فکر غربی از همان آغاز معطوف به بحران است. طرح پرسش از بحران، برای خروج از بحران است.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
او در ادامه پیگیری جایگاه بحران در اندیشه غربی، به افول آن در قرون وسطی و بازگشت دوباره غرب به مسئله انحطاط و بحران در دوره نوزایش اشاره می کند و بر این رأی است که طی چهارصد سال گذشته، فیلسوفان غربی چندین نظریه اساسی در باره انحطاط عرضه کرده اند. طباطبایی یکی از موارد اصلی مباحث انحطاط غرب را، توجه به تمدن رم و این پرسش می داند که چرا امپراطوری رم سقوط کرد؟ از گیبون تا اشپنگلر در این باره بسیار بحث کرده اند.
طباطبایی از این مقدمات، چنین نتیجه ی گیرد که اساس تمدن غربی، بحث درباره زوال، انحطاط و بحران است.
در پی این نتیجه گیری است که از باب قیاس، اشاراتی بر مفهوم بحران در دوره اسلامی می آورد. طباطبایی جز مورد استثنایی ابن خلدون که به درکی از انحطاط در قلمرو اسلامی رسیده بود و برای خروج از آن علم نو بنیاد عمران را تأسیس و تدوین کرد و چند اشاره گذرا نظیر آن چه مسعودی در مروج الذهب به بحران تمدن اسلامی آورده است، مورد دیگری را در طرح بحث انحطاط و بحران تمدن اسلامی نمی یابد. به زعم ایشان با فراهم آمدن جنبش مشروطه خواهی، گفت و گوهایی نیز دز این باب شکل می گیرد اما از آن جا که بدون پشتوانه مبانی و دیدگاه فلسفی بود راه به جایی نمی برد.
از این روی طباطبایی، طرح مسئله انحطاط در ایران را مترادف با داغ ننگی می داند که از آن پرهیز می شود.
«اما در ایران، وضع به طور کلی با آن چه در اروپا گذشته، تفاوت اساسی دارد؛ برای ما طرح مشکل انحطاط به مثابه داغ ننگی تلقی می شود.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی با اشاره به دو حادثه مهم در تاریخ ایران، بی التفاتی به مفهوم بحران را برجسته می سازد. نخست سقوط شاهنشاهی وسیع ساسانیان و دیگر سقوط صفویان.آقای دکتر بر این رای است که اگر در باب حادثه نخست، گسستی بنیادین را که با ظهور اسلام در ایران صورت گرفت، علتی قابل درک بدانیم، اما در باب صقوط حکومت 230 ساله صفوی که در زمان خود از کفه های مهم ترازوی سیاست جهانی به شمار می آمد، جای شگفتی دارد! حادثه ای که در آن یکی از والیان بی اهمیت یکی از ولایاتش، پایتخت را با آن وضع اسفناک محاصره کند، آن هم در شرایط نابرابر سپاه ایران و افغان!
به زعم طباطبایی این حادثه که حتی تعجب ناظران خارجی هم برانگیخته شد، در هیچ نوشته ای مورد بررسی و تأمل قرار نگرفت و اگر جایی هم اشارتی رفته، دلایل پیچیده اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و غیره آن را تنها به عاملی چون از میان رفتن امر به معروف و نهی از منکر تقلیل یافته است.
با توجه به آن چه آمد، طباطبایی بحث از بحران و زوال را یکی از نقاط کور ما در بحث از غرب می داند، چراکه تصور درستی از آن نداریم. ایشان در ادامه تصویری موجز از جایگاه مفهوم بحران در غرب را چنین ارائه می دهد. دنیای سیاست در غرب را از ماکیاوللی به این سو، دنیای تنش و تعارض می داند. تنش و تعارضی که به یک نقطه بحرانی ختم می شود و در پی بروز آن، متفکر غربی به دنبال طرح و حل مسئله می رود. از این منظر، طباطبایی، علت آن که غرب تا کنون زوال و انحطاط نیافته است را در این نکته نهفته می داند که غربیان همیشه مسئله بحران را مطرح می کنند.
«چرا غرب زوال و انحطاط پیدا نکرده و نمی کند؟ علت آن امر، این است که غربیان همیشه مسئله بحران را مطرح می کنند. اما وقتی ساسانیان سقوط می کنند ما نمی توانیم سقوط آنان را تحلیل و علل آن را ارزیابی کنیم و درست به همین دلیل، حکومت های بهدی هم سقوط می کنند. درباره سقوط رم دهها کتاب مهم وجود دارد و از آن جا که غربیان به علل سقوط رم توجه کرده و مبانی آن را تبین کرده اند، به همین علت غرب سقوط نمی کند. سقوط اروپای شرقی هم به این دلیل بود که در این کشورها مارکسیسم را تافته جدابافته ای می دانستند و نمی خواستند از تاریخ گذشته درس بگیرند. مشکل ما هم این است که خودمان را تافته جدابافته ای می دانیم و تصور می کنیم که مسائل دیگران مشکل ما نیست در عین این که مسائل خودمان را هم نمی دانیم.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
پیرو چنین تحلیلی است که طباطبایی طرح بحث زوال غرب و سقوط آن را در ایران، ناشی از عدم شناخت تمدن غرب و در بی التفاتی به مفهموم بحران و تنش ها و تعارضات ذیل آن، می داند و یکی از اساسی ترین ایرادات خود بر جریانات روشنفکری می پردازد و آن عبارت از امری است که او، آن را تکرار تجربه چهل ساله گذشته می داند؛ یعنی تبدیل شدن “مسئله آن ها” به “مسئله ما”! به عبارت دیگر، طباطبایی بر این نظر است که مسئله روشنفکر ما، همواره این بوده است که در غرب چه می گذرد؟ و این پرسش را نیز در بی توجهی به وضعیت خودمان طرح کرده است. به گفته طباطبایی این روشنفکران، مقلد بحث های غربی هستند نه مجتهدان پرسش های ما!
«ما وقتی با تمدن غرب مواجه می شویم چون شناخت درستی از آن تمدن نداریم، بعضی امور را به گونه نادرستی برجسته می کنیم مثل زوال غرب. در سال های شصت در غرب، بحث زوال و پایان غرب، بسیار رایج بود و نویسندگان ایرانی بسیاری نیز، آن مباحث را در حدی بسیار سطحی در ایران مطرح کردند. چرا آن چه را که آن ها فکر می کردند در آن جا اتفاق نیفتاد ولی در این جا روی داد؟ درست به این دلیل که ما آن مباحث را ساده لوحانه و بیش از حد جدی گرفتیم و گمان بردیم این که اروپاییان می گویند ما دچار انحطاط و بحران هستیم به این معناست که غرب، فردا یا پس فردا سقوط می کند. اگر غرب سقوط نکرد به این دلیل بود که آن ها مسئله انحطاط، مشکلات درونی، تنش ها و تعارض ها را دیدند و با طرح مسئله، بر آن فائق آمدند. سقوط ما به این دلیل بود که در طی چند دهه اخیر، ما پرسش های آن ها را مطرح کردیم بدون آن که پیوند آن پرسش ها با خودمان را روشن کرده باشیم.
طرح مسئله پست مدرن،تکرار تجربه ای است که در چهل سال گذشته روی داده است. یعنی متأسفانه “مسئله ما این است که “مسئله آن ها چیست؟ »
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
با این اشارات است که طباطبایی، حضور مسئله پست مدرن را در کانون مباحث روشنفکری، تقلید سخنان غربیانی می داند که مدعی هستند از مدرنیته عبور کرده اند.
این جاست که طباطبایی پرسش از سنت را به مثابه یکی از مفاد اصلی پروژه خود، رویاروی جریانات پست مدرن ایرانی می گذارد و به طرح این پرسش برمی خیزد که در شرایط کنونی ما، “گذار از سنت به پست مدرن”، چگونه و با کدام مبانی نظری صورت خواهد گرفت؟ وی پاسخ به این سؤال را با دو اشکال اساسی همراه می بیند. یکی آن که باید مبداء ما مشخص شود؛ یعنی بایست ابتدا وضع خودمان را روشن کنیم. دیگر آن که باید مقصد را هم بشناسیم و بدانیم از کدام مسیر قصد آن را کرده ایم.
طباطبایی هر دو اشکال را متوجه جریان پست مدرن ایرانی می داند و عقیده دارد آن ها هیچ گاه روشن نکرده اند که ما در کدام دوره تاریخی قرار داریم؟ ضمنا هیچ تصور روشنی هم از پست مدرن ندارند، چرا که پست مدرن امری سلبی است، به این اعتبار که اشکالات مدرنیته را گوشزد می کند. طباطبایی خود بر این رای است که باید از اشکالات مدرنیته اجتناب کرد اما عقیده دارد، کسی می تواند از آن اشکالات اجتناب ورزد که در درجه اول، مدرنیته را بشناسد. به زعم آقای دکتر، پست مدرن های ایرانی تا کنون در سرشت و ماهیت مدرنیته به بحث نپرداخته اند. نتیجتا بحث آن ها پیرامون آفات مدرنیته بیهوده خواهد بود.
طباطبایی برای ایضاح سلبی بودن پست مدرن، آن را قیاس از مارکسیسم می گیرد. به زعم آقای دکتر، با آن که مارکس از پست مدرن سخن نمی گفت اما می خواست انسان ها را وارد دنیای پس از سرمایه داری کند. به این اعتبار مارکسیسم را در واقع باید پست بورژوازی یا پست کاپیتالیسم در نظر آورد. مارکس به قول خودش، بر مبنای سوسیاسیم علمی به نفی سرمایه داری می پرداخت اما جز اشاراتی جسته و گریخته درباره سوسیاسیم[9]، در آثار مارکس چیز دیگری در آن باب وجود ندارد. از نگاه طباطبایی، پست کاپیتالیسم مارکس، نقادی سرمایه داری است و جنبه ایجابی ندارد و بدین اعتبار فاقد نظریه سوسیالیسم[10] است. از همین روی وضعیت پست مدرن را چون سوسیالسیم می بیند. مارکس برای رسیدن، به نقد مبانی روابط و مناسبات سرمایه دارانه می پردازد و پست مدرن هم با تکیه بر نقد دستاوردهای مدرنیته پدید آمده است.
با عنایت به آن چه در این مقدمات آمد، طباطبایی، پست مدرن های ایرانی را در ذیل دو جریان عمده جای می دهد. جریان اول که با طرح پست مدرن به دنبال توجیه وضع موجود است و جریان دوم، مارکسیست های سابقی که در پی ناکامی مارکسیسم، به دنبال جانشینی آن با پست مدرن هستند.
از آن جا که انتقادات آقای دکتر، بر جریان اول پست مدرن در ایران بدون طرح انتقادات ایشان از دکتر رضا داوری به مثابه مصداق عینی آن،ناقص و نا مفهوم خواهد بود، این اجازه را به خود می دهیم تا نخست نگاهی به انتقادات ایشان بر جریان دوم پست مدرن در ایران داشته باشیم و بعد از آن به شرح انتقادات طباطبایی بر جریان اول، با نظر به نقد آراء دکتر داوری بپردازیم.[11]
چنان که به تفکیک دو جریان پست مدرن در ایران توسط دکتر طباطبایی اشاره شد و با توجه به اشاراتی که در ابتدای این نوشتار آوردیم، نقد طباطبایی بر جریان دوم، نقدی بر جریانات مارکسیستی در ایران نیز به شمار می آید و ایشان از این دست انتقادات بر جریانات مارکسیستی روشنفکری را فراوان و به حسب موضوع و به موقعیت های گوناگون بیان کرده اند. به عبارت دیگر نقد جریان روشنفکران چپ در ایران تا کنون به صورت متمرکز، از سوی آقای دکتر دنبال نشده است[12]، بلکه به هر مناسبتی اشاراتی نیز توسط ایشان بیان گردیده است. شاید نقد متمرکز مارکسیسم توسط روحانیونی چون علامه طباطبایی و روشنفکرانی چون عبدااکریم سروش و بسیاری دیگر، در کنار فروپاشی حزب توده، انگیزه ای جدی برای آقای دکتر ایجاد نکرده باشد و شاید هم سابقه گرایشات مارکسیستی خود ایشان، تمایلی برای نقد همه جانبه و متمرکز آن را سبب نشده است. طباطبایی خود زمانی به عنوان تنها ایرانی حاضر در حلقه یاران آلتوسر و تحت جاذبه روش “پراتیک تئوریک” او، به ایضاح و ترجمه حاشیه نگاری های لنین بر هگل مشغول بود. نگرشی که با وقوع انقلاب در ایران، برای همیشه به کناری نهاده شد و از همین روی کمتر پیش می آید طباطبایی به آن بازه زمانی اشاره ای کند[13].
«آلتوسر حلقه کوچکی داشت در پاریس و آن ها به صورت “ورک شاپ” یا همان کارگاهی، دور هم جمع می شدند. آلتوسر از روشی استفتده می کرد که آن را “پراتیک تئوریک” نامیده بود. و مطابق آن روش، نظر را در عمل تحلیل می کرد. شما در آن کارگاه ها باید با متن ور می رفتید و آن ها را می شکافتید و تشریح می کردید. بنابراین اطرافیان او به چنین روشی گرایش پیدا می کردند. من به صورت حاشیه ای در آن جلسات حضور داشته و تنها ایرانی حاضر در آن حلقه بودم. من در آن جلسات، کاری را در حد خودم انجام می دادم و یادداشت های لنین روی بخش هایی از آثار هگل را ترجمه کردم که نام آن را نیز “یادداشت هایی درباره دیالکتیک” گذاشته بودم.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
«اما در حول و حوش انقلاب، من به کلی از فکر قبلی ام و دیدگاه مارکسیستی خداحافظی کردم …»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی ترجیح داده است تا در عوض پرداختن به نقد مارکسیسم به مثابه ایدئولوژی پیشین خود، به نقد روشنفکران ایرانی مارکسیست، آن هم با تکیه بر مبانی پروژه خود بپردازد. از این حیث، حضور همه گیر بقایای اندیشه مارکسیستی به اشکال گوناگون، چه در مباحث پست مدرن و چه در علوم اجتماعی، سبب شده است تا طباطبایی ترجیح دهد به جای نقد متمرکز آن، که به نحوی نقد گذشته خود اونیز محسوب می شود، در ذیل موضوعات قابل رخنه تفکر مارکسیستی، انتقادات خود را مطرح سازد.
چنان که در مبحث اخیر،طباطبایی جریان دوم پست مدرن های ایرانی را مارکسیست های سابقی می داند که با روشن شدن ناتوانی مارکسیسم در بر هم زدن مناسبات دنیای جدید، همچون اخلاف غربی خود، سعی در جانشین کردن اندیشه پست مدرن را دارند.
طباطبایی، بر آن است که روشنفکران این جریان با نفی همه مناسبات جوامع غربی و اندیشه ای که شالوده تجدد است، سعی در بازگشت به اندیشه و مناسبات پیش از دنیای جدید را دارند. از منظر آقای دکتر، مسئله پست مدرن، جریانی بیرون از مدرنیته نیست چرا که مدرنیته پویایی و تعمیق دائمی اندیشه تجدد و دوران جدید است و اگر کسی فکر کند نظریه ای وجود دارد که تا قیام قیامت دوام دارد، این خلاف مدرنیته است. از این منظر، طباطبایی با روشنفکران مکتب فرانکفورت و به ویژه “هابرمس”، احساس نزدیکی بیشتری می کند. کسانی که هر چند خود منتقدان جدی پست مدرن ها هستند اما به یک اعتبار خود نیز پست مدرن به شمار می آیند چرا که اعتقاد دارند، بسیاری از اصول مدرنیته، از دکارت، کانت، هگل تا مارکس، امروز قابل تعمیق است و می توان با توجه به آن ها پرسش های نوی مطرح کرد. طباطبایی چنین رویکردی را، امر مطلوب در تداوم مدرنیته می یابد. چنان که با اشاره به کتاب “دیالکتیک روشنگری” نوشته “آدورنو” و “هورکهایمر”، آن را نمونه ای برجسته در نقد مدرنیته می داند. آن دو با استفادن از دستاوردهای فروید، نیچه، پدیدارشناسی هگل، مارکس و ماکس وبر، سعی کردند نظریه اجتماعی جدیدی ارائه دهند. به زعم آقای دکتر، نقد آن ها در آن جا، از زاویه تعمیق تجدد، صورت پذیرفته است.
با این نگاه، طباطبایی، نقد مدرنیته را برای تعمیق آن می داند نه بازگشت مقلدانه به سنت.
«شرایط فعلی جوامع غربی را می توان نقد کرد، اما نفی همه مناسبات آن و اندیشه ای که شالوده تجدد است، برای بازگشت به اندیشه و مناسبات پیش از دوران جدید ممکن نیست. نقد مدرنیته برای بسط و تعمیق اصول روشنگری، امری ممکن و مطلوب است، اما برای بازگشت به گذشته حتی اگر مطلوب باشد، ممکن نیست.»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
طباطبایی دو اشکال را بر جریان دوم پست مدرن در ایران وارد می بیند. اولا آن ها با اندیشه جدید غربی به طور جدی رو به رو نیستند. در نظر آنان اندیشه دکارت، کانت، هگل و … مهم و جدی نیست یا این که آنان این اندیشه ها را مطرح نمی کنند. ثانیا در حوزه اندیشه سیاسی، از ماکیاوللی تا مارکس را مطرح نمی کنند بلکه ملغمه ای نسنجیده و هضم نشده از نظریه های پست مدرن را عرضه می کنند. طباطبایی اشکال دوم را زمانی جدی تر می یابد که عرضه نظریه های پست مدرن توسط آن ها برای انتقاد از روابط اجتماعی سرمایه دارانه ای مطرح می شود که در واقع امر وجود ندارد. بدین سان، در ایران، پست مدرنیته برای نقد چیزی مطرح می شود که اصلا وجود ندارد[14]. چنین امری خود ناشی از این مطلب است که نمایندگان پست مدرن در ایران، تا کنون نتوانسته اند میان مباحث خودشان با مسائل ما پیوندی برقرار کنند.
«این که غربی ها در موقعیت مدرنیته یا پست مدرن قرار دارند برای ما مهم نیست، مهم این است که ما در چه وضعیتی قرار داریم!»
گفت و گو با اکبر گنجی/به نقل از هفته نامه راه نو، شماره 8
] البته این نکته را هم به صورت گذرا بگوییم که نقد ایشان بر روشنفکران به صورت خاص، جز در ذیل انتقادات عام ایشان بر جریانات روشنفکری به درستی درک نخواهد شد چرا که اکثر انتقادات آقای دکتر مصداقی است.
[2] چنان که سروش به تازگی و طی ایراد سخنانی در منزل عبدالله نوری (شهریور 85) به تبیین مهم ترین ویژگی ها و آموزه های روشنفکری دینی پرداخته است
[3] این تعبیر از خود هیدگر است
[4] نخستین بار، ژان فرانسوا لیوتار فرانسوی، به دنبال سفارش طرحی از کانادایی ها، کتابی نوشت و در آن این واژه را به کار برد : موقعیت پست مدرن.
[5] افلاطون /نامه هفتم
[6] که افلاطون او را دادگرترین مرد زمانه می دانست.
[7] Polis در معنای محل ظهور واحدهای سیاسی
[8] ما به این بحث در بررسی پروژه طباطبایی باز خواهیم گشت چرا که ایشان در کتاب زوال اندیشه سیاسی، بخشی مستقل ار در سه فصل به این موضوع اختصاص داده اند.
[9] بهترین نمونه اشارات مارکس به سوسیالیسم، جزوه چهل پنجاه صفحه ای “نقد برنامه گوتا” ست. در آن جا مارکس می گوید وقتی کمونیسم تحقق پیدا کرد، هرکس به اندازه تواناییش کار خواهد کرد و به اندازه نیازش دریافت خواهد نمود.
[10] به همین سبب است که در سال های 30- 1920 یکی از مشکلات اساسی در شوروی، این بود که سوسیالیسم چیست؟ و برای پاسخ به آن صدها طرح تحقیقاتی، سمینار، کنگره، انجمن و مؤسسه تشکیل دادند.
[11] حجم انتقادات طباطبایی بر جریان اول پست مدرن ناظر بر نقد دکتر داوری، بسیار بیشتر از حجم انتقادات ایشان بر جریان دوم است. همین امر نیز ما را ترغیب می کند تا نخست به بررسی انتقادات مطرح بر جریان دوم پرداخته و سپس به گونه ای تفصیلی به جریان دوم و بالاخص دکتر داوری بپردازیم.
[12] چنان که در مورد روشنفکران دینی و پست مدرن کرده اند.
[13] با این وجود طباطبایی بر این رای است که نقد اقتصاد سیاسی مارکس هم چنان یک بحث علمی مهم است.
[14] به گمان ما بیان این مطلب که در ایران روابط سرمایه دارانه وجود ندارد، امری بدیهی است و نیازی به تفصیل آن وجود ندارد.


در پایان این نقد ر اینجا در رابطه با روند و شکل گیری شعور انسان ، بطور مختصر ، از نوشته یک فیلسوف وریاضی دان ، در عین حال اندیشمند معروف در زمینه علوم سیاسی ، وشخصیت انقلابی و یکی از رهبران انقلاب کبیر فرانسه ، مطلبی در رابطه با روند تکاملی شعور انسان ، برگرفته از آخرین اثر این شخصیت استثانئی علمی وسیاسی فرانسه در قرن هیجدهم ، کندورسه – برگرفته از آخرین کتاب این شخص با عنوان : Esquisse d’un tableau historique des progrès de l’esprit humai- ترجمه :نظر اجمالی به روند تاریخی پیشرفت شعور انسانی ، را در اینجا می آوریم و قضاوت در رابطه و مقایسه شعور انسانی و اجتماعی کندورسه را که در دو قرن پیش ، که حتی 20 درصد اختراعات و اکتشافت علمی بشر امروز ، در آن زمان کشف و اختراع نشده بودند ، با نوشته های آقای پرفسور سید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی را در معرض مقایسه می گذاریم ، تاهرکس خود قضاورت بکند محتوی نوشته های فیلسوف اسلام ، چه ارزش عقلی و علمی دارند ؟ و چرا جامعه ایران در هزاره سوم ، بدست یک مشت آخوند جاهل و نادان ، با اندیشه های قرون وسطائی اداره می شود؟ ملتی که در هزاره سوم فیلسوف اش پرفسور سید حسین نصر نوهً دحتری شیخ فضل الله نوری ، آخوند ارتجائی دوره مشروطیت باشد ، رهبر دینی و حومتی اش ، روح الله خمینی می باشد . من صاحب این قلم ، این نوشته مختصر کندورسه را از منظر ارزش عقلی و علمی ، این نوشته کندورسه را با تمام آثار آقای پرفسور سید حسین نصر «فیلسوف اسلامی » عوض نمی کنم .
* * *
کندورسه فیلسوف و ریاضی دان فرانسه . شرح مختصر زندگی او .
نظر اجمالی به روند تاریخی و پیشرفت خرد و شعور انسانی ازمنظر کندورسه.
ماری ژان آنتوان نیکلاس دو کاریتات، مارکیز دو کندورسه به فرانسه – – Marie-Jean-Antoine Nicolas de Caritat, marquis de Condorcet ) یا نیکلاس دو کندورسه متولد 17 سپتامبر 1743 مرگ 28 مارس1794 فیلسوف ، ریاضی دان ایکه در 27 سالگی عضو آکادمی سلطنتی در ریاضیات بود ،در علوم سیاسی واقعآ استاد و در عین حال آثارش هنوز هم از اعتبار علمی برخوردار هستند . کندورسه یکی از بزرگان عصر روشنگری محسوب می شود . وی تنها اندیشمند بزرگ عصر روشنگری بود که در جریان انقلاب کبیر فرانسه در قید حیات بود.مخالفت کندورسه با خشونتهای سازمان یافته دوران ترور و همچنین مخالفت او با اعدام لویی شنانزدهم در نهایت در 8 ژوئیه 1793 سبب تعقیب وی شد. کندورسه خود را در خانه کنتس : ورنه (Vernet ) مخفی می شود ، در 25مارس 1794 کندورسه مخفی گاه خود را ترک می کند و در 27 مارس ، انقلابیون اور را بازداشت می کنند ، ولی قیبل آنکه کندورسه را با گیوتین سر ببرند ، این خود کندورسه بود ، که اقدام به خود کشی می کند و زندانبانان جسد اور رادر 28 مارس در سلول اش پیدا می کنند .
در3 آوریل سال 1795 آخرین اثر کندورسه با عنوان : نظر اجمالی به جدول تاریخچه پیشرفت خرد و شعور انسانی در 3 هزار نسخه با نظارت همسرش : مادام کندورسه با این این عنوان و نوشته همسر ، به ملت فرانسه خصوصأ نسل جوان این ملت ، تشنه علم و عدالت و جمهوریت تقدیم شد.
بی جهت نیست که در پایان این نقد اندیشه های پرفسور سید حسین نصر ، «فیلسوف اسلامی » را با چند پاراگراف از نوشته کندورسه تمام می کنیم. در زمان کندورسه ، حد اکثر 20 درصد علوم و اختراعات امروز شاید کشف شده بود . با وجود این ، دانشمند و فیلسوفی چون کندورسه ، چگونگی رشد عقلانی و علمی بشر را دو قرن پیش چگونه می دید و چگونه تفسیر می کرد ، و «فیلسوف اسلامی ما » آقای پرفسور سید حسین نصر ما در عصر ماسفرت های کیهانی ، و پروژه مسافرت به ستاره مریخ را که در آمریکا ایشان شاهد هستند ، چگونه می بینند و تفسیر می کنند؟ اگر بین کشور فرانسه ، و ایران ، چنین اختلافی از منظر پیشرفت های علمی ، نظام حکومتی ، عدالت اجتماعی وجود دارد ، در درجه اول این اختلاف عمیق را ، در وجود وذات این « فیلسوفان و پرو فسور های و فیلسوفان اسلامی » چون «فیلسوف اسلامی آقای حسین نصر » جسجو کرد.
«…» انسان با قدرت و استعداد درک و فهم و تشخیص و احساس آنچه را که مشاهده یا حس می کند به دینا می آید ، و همین انسان ، احساسات ساده و یا متشکل را بخاطر می سپارد ، بخاطر می آورد و آنها را باز شناسی می کند ، و به آنها ، در راستای باز شناسی و شناخت خود ، نظم و ترتیب می دهد . این شناخت خود را به ترتیبی نگهداری و در خاطره خود حفظ می کند . بین عناصر شناخته شده ، روابط آنها را مورد دقت و توجه قرار می دهد6برای بازشناسیآنها نکات مشترک بین این عناصر را در حافظه خود ، یا به ترتیب دیگر ثبت می کند ، که خود این عمل ، باز شناسی این عناصر را آسان می نماید و نقاط مشترک جدیدی را در بین این عناصر مشخص می سازد .
این استعداد بوسیله اعمال عناصر خارج از انسان ، یا به عبارت دیگر حضور بعضی از این احساسات ترکیبی ، یا در ذات ، ویا در ماهیت مجموعه آنها ، یا در قوانین تغیر دهنده ماهیت این عناصر ، مستقل از آنها ظاهر می شوند.(به عنوان مثال : رابطه گرما و یا سرما با آب ، که ماهیت ظاهری آب را به بخار یا یخ تبدیل می کند . تاکید از صاحب قلم )
بعلاوه انسان با همنوعان خود ارتباط دارد ، که خود این ارتباطات بین انسان ها ، ناشی از اختراع وسائل مصنوعی (اختراع زبان ، اختراع علائم و فورمول های ریاضی ، فیزیک ، شیمی …)نتیجه استعداد و شعور انسانی است. احساسات انسانی همراه با شادی و درد و رنج هستند . در عین حال انسان داری آن چنان استعدادی است ، که مشاهدات و احساسات و درک لحظه ای خود را می تواند به احساسات زمان دار ، مداوم ، احساسات شادی بخش و یا غم انگیز تعیر بدهد . بعلاوه انسان می تواند این احساسات غم انگیز و یا شادی بخش ناشی از دید یا خاطرات خود را به هم نوعان خود منتقل بکند . در نهایت از این استعداد منحصر به انسان ، بشر به آن احساسات خود ، شکل تفکر واندیشه بدهد . از طریق انتقال این تفکر و اندیشه انسانی است ، که روابط بین انسانها در چهار چوب منافع مشترک ، مسئولیت مشترک بوجود می آید .در این رابطه بین انسانها ، بخشی از هستی با ارزش ما انسانها ، چون شادی ها ، و غم های مان ، درد هایمان ، در روابط انسانی به دیگران منتقل می شوند.(به عنوان مثال ، غم و اندوه یک فرد ، نزدیکان و دوستان اور را نیز غمکین می کند یا برعکس شادی ما ، نزدیکان ما را شاد می کنند.)
اگر به مشاهده و شناخت اعمال روزمره و قوانین رایج در طبیعت که نماد رشد این استعداد هستند ، خود را فقط به آنها محدود بکنیم ، و به آنچه که در هر فردی نکته مشترک ارتباط بادیگران است ، رشد و استعداد خود را به آنان محدود بکنیم ، در آن صورت ، این دانش و آگاهی محدود ، به آگاهی ابتدائی و یا به عبارت دیگر ، در حد متافیزیک محدود می شود .(آن چیزیکه نوشته های پروفسور سید حسین نصر ، فیلسوف اسلامی ، خود را در حد متافیزیک محدود کرده است . تاکید از صاحب قلم .)
بعلاوه انسان با همنوعان خود ارتباط دارد ، که خود این ارتباطات بین انسان ها ، ناشی از اختراع وسائل مصنوعی (اختراع زبان ، اختراع علائم و فورمول های ریاضی ، فیزیک ، شیمی …)نتیجه استعداد و شعور انسانی است. احساسات انسانی همراه با شادی و درد و رنج هستند . در عین حال انسان داری آن چنان استعدادی است ، که مشاهدات و احساسات و درک لحظه ای خود را می تواند به احساسات زمان دار ، مداوم ، احساسات شادی بخش و یا غم انگیز تعیر بدهد . بعلاوه انسان می تواند این احساسات غم انگیز و یا شادی بخش ناشی از دید یا خاطرات خود را به هم نوعان خود منتقل بکند . در نهایت از این استعداد منحصر به انسان ، بشر به آن احساسات خود ، شکل تفکر واندیشه بدهد . از طریق انتقال این تفکر و اندیشه انسانی است ، که روابط بین انسانها در چهار چوب منافع مشترک ، مسئولیت مشترک بوجود می آید .در این رابطه بین انسانها ، بخشی از هستی با ارزش ما انسانها ، چون شادی ها ، و غم های مان ، درد هایمان ، در روابط انسانی به دیگران منتقل می شوند.(به عنوان مثال ، غم و اندوه یک فرد ، نزدیکان و دوستان اور را نیز غمکین می کند یا برعکس شادی ما ، نزدیکان ما را شاد می کنند.)
اگر خودرا فقط به مشاهدات سطحی ، وشناخت اعمال و قوانین ثابت محدود بکنیم ، که در عین حال نماد رشد این شعور هستند، این ادراک از منظر علمی ، متافیزک نامیده می شود .
اما اگر این رشد از منظر نتایج آن در تحولات فکری ، عملی ، و علمی انسان ها ی معاصر را مورد توجه قرار بدهیم ، مشاهده خواهیم کرد ، که این تحولات ، نسل به نسل در جامعه با عث تغیرات علمی می شوند، در آن صورت این تحولات نماد پیرفت شعور انسان را بیان می کنند. مشاهده می شود که این ترقی ، تابع قوانین عمومی است که در تحولات و ترقی شعور افراد نیز این قوانین تابع آن روند بودند. برای اینکه مشاهده می شود که نتیجه این تحولات در تعداد کثیری از افراد متشکل آن جامعه در آن زمان رخ داده است .قانون تحول بنیادی در جامعه از منظر علمی وقتی قابل قبول است که اکثریت جامعه را در برگیرد .اما نتایجی که هر زمان عاید می شود ، تابعی بود از زمان گذشته و در عین حال بروی نتایج زمان آینده تاثیر گذار خواهد شد. . به عبارت دیگر تحولات علمی از منظر زمانی هم در زمان حاضر و هم در زمان آینده تاثیر کذار هستند .تحولات بنیادین در جامعه وقتی برد علمی دارد که هم در زمان حال و هم در زمان آینده تاثیر گذار باشند . تاثیر لاینقطع این نو آوری برای آگاهی فرد در طول قرون متمادی ، و قدم هائی را که فرد در رسیدن به حقیقت و خوشبختی برداشته است ، این تابلو نشان دهد . این مشاهدات و دقت بر شناخت ماهیت انسان ، از منظر آنچه که در گذشته بود و آنچه که امروز هست ، و مسیری که در این تحول طی کرده است ، جامعه را به راه ترقی و تعالی ، به روشهای جدید و سریع وشناخت طبیعت انسان و اعتماد به نفس و شخصیت خود برای تلاش در راستای ترقی و پیشرفت امیدوار می سازد .
کندورسه در ادامه این فصل از کتاب خود می نویسد: هدف من از نوشتن این اثر و نتیجه حاصل از آن ، نشان دادن از روش عقلی و علمی ، که راه ترقی و تکامل شعور انسان ، راه بی پایان است . همچنانیکه تکامل پذیری انسان در حقیقت مرز و حدود نمی شناسد .این ترقی و تکامل پذیری شعور انسان کاملأ مستقل ، و هیچ نیروئی نمی تواند در مقابل این ترقی و شعور انسانی مانع و سدی ایجاد بکند |( حتی مزخرف نویسی های روشنفکران و فیلسوفان اسلامی قرن حاضر . تاکید از این صاحب قلم )
کندورسه ادامه می دهد …تا جهان هستی وجود خواهد داشت ، این تکامل شعور و آگاهی انسان نیز ادامه خواهد داشت . مسلماً این روند تکاملی شعور انسان می تواند ، زمانی روند کند و سریع داشته باشد ولی هرگز به عقب برنخواهد گشت ، خصوصأ تا زمانی که کره زمین جایگاه خود را در مجموعه سیستم سیارات جهان هستی حفظ بکند ، و قوانین عمومی این منظومه تغیر نکنند، واین تغیرات ، با عث تغیر شعور واستعداد نوع بشر نشوند، این تکامل شعور انسانی ادامه خواهد داشت . (…) ماخذ (-http://www.bacdefrancais.net/esquisse.php )
پایان . پاریس 20 دسامبر 2011 . اقتبابطور مختصر ویا کامل با ذکر نام نویسنده و نام سایت ؛ کاملا آزاد است .
به قلم : کاظم رنجبر – دکتر درجامعه شناسی سیاسی .
Kazem.randjbar @yahoo.fr