http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?12341
حامد زارع: پایگذاشتن به سرزمین ذهنی «سیدجواد طباطبایی» و بازخوانی اندیشههای وی از ضروریترین امور در حیطه اندیشه سیاسی معاصر ما محسوب میشود. چه اینكه طباطبایی به بنیادیترین مسئله كه «اندیشه» باشد آن هم با چشمی فلسفی و نظرگاهی كه تاریخ را نیز در گستره دید خود دارد، میپردازد. این نوع پرداخت به تاریخ اندیشه سیاسی در ایران اگرچه گشایش روشنی در پژوهشهای معاصر دارد، اما به سبب رویكرد اندیشگی و منظری فلسفی و نیز پرداختی جامع به همراه روششناسی قوی، بیم بدفهمی و نافهمی و عدم توان تئوریك برای خوانش و تحلیل آثار طباطبایی همیشه وجود داشته است. موقعی این بیم به آفت تبدیل میشود كه قبل از فهم سخن به اتخاذ موضع كمر بسته شود.
در نهمین شماره ویژهنامه كتاب روزنامه كارگزاران مقالهای تحت عنوان «مرثیهسرای تاریخ اعظم زوال» به چاپ رسید كه نویسندگان مقاله به زعم قاطع نگارنده پیش از مطالعه كامل و جامع آثار دقیق و منقح طباطبایی به وهن و طعن پروژه فكری سیدجواد طباطبایی پرداخته بودند. این قلم در مقام دفاع از اندیشه آزاد و عقل بنیاد (كه در مقاله مذكور توهینهای متعددی به انتشار اندیشه و آگاهی شده بود) و نه صرفا اندیشههای سترگ سیدجواد طباطبایی بود؛ و این راقم در موقعیت دانشجوی اندیشه سیاسی و نه صرفا به عنوان دوستدار افكار طباطبایی، بر خود دید كه توضیحی اندك، البته با رعایت ادب و شئون فلسفی ارائه دهد.
نویسندگان مقاله مذكور نه مهارتی ژورنالستیك در ارائه كلام خود به كار بستند، چه اینكه در سرتاسر نوشتار خویش طعن و توهین را به واضحترین شكل ممكن نشان دادند؛ نه فضیلتی در نقد فلسفی و فكری آثار علمی در قلم خود دارند، چه اینكه با پیشداشتههایی متصلب، وارد تحلیل و نقد یك پروژه علمی- فكری شدند كه نتیجهای محترم و از پیش تعیین شده را به بار میآورد. ذكر جملاتی سلبی از متفكران اهل ایدئولوژی در همین راستا قابل فهم است البته نویسندگان مقاله خود بر ناچیزی كار خود اذعان دارند آنجا كه «طفره رفتن از بحث نظاممند و منسجم» توسط طباطبایی را باعث «واكنشی به دور از رعایت مبادی و مناسك فلسفی» توسط خویش میدانند. چگونه میتوان طباطبایی را متهم به طفرهروی از بحث نظاممند كرد؟
بزرگترین امتیاز پروژه طباطبایی و در واقع حسن مبدأ وی، شفافی سوال فرا راه پژوهش وی بوده است. به همین سبب هم هست كه آثار وی خلاف ادعای واهی نویسندگان مقاله، هر یك مكمل و موید دیگری است.
طباطبایی راوی بحران بنیادهاست و بر آن است كه از سنت پرسش كند و بستری را كه برای تاسیس دانش نوآیین لازم است فراهم كند؛ دانشی كه بهرغم آغاز دوران جدید ایران زمین هنوز تاسیس نشده است.
سیدجواد طباطبایی با احاطه بر اندیشه سیاسی غرب و آشنایی با چندین زبان خارجی و همچنین اشراف منحصربه فرد به مسائل ایران معاصر و تاریخ اندیشه سیاسی، نگاهی از بیرون به سنت و فارغ از ایدئولوژی به مسائل مورد مباحثه خود دارد و مساعی وی در طرح و تبیین دو مفهوم «تجدد» و «انحطاط»، بنیادیترین پژوهش ایران معاصر را در كارهای وی قابل رصد كرده است. مسلما ارائه تحلیلی فلسفی از مسائل تاریخی و سیاسی ایران، ذهنی ورزیده را برای فهم آن میطلبد. فهمی كه اگر میسر نشود باعث میشود كه مرد سال علوم انسانی دنیا در سال 1997 را یك روشنفكر جهان سومی با فلسفه بافیهای بلند پروازانه بدانیم!
متن مقاله مذكور آنقدر آكنده از كین و طعن و تمسخر است كه به خفیه شباهت یافته است و آوردن جملههایی از آن وجیزه در مقاله حاضر به دور از ادب نقادی است اما آنجا كه ادعا میشود: «… در این برهوت فكری، چه چیز جذابتر از اینكه به عالم و آدم و تاریخ و تمدن گیر بدهی و نقد خود را زیر تلی از اسامی و آرا و اندیشههای بیسروته و بیارتباط با هم مدفون كنی… و بار عصری هزار ساله بر دوشت بگیری و در هیات یك منجی عبوس و فرزانه ظاهر شوی…»
شك ناخوانی و نادانی نویسندگان مقاله از آثار و آرای طباطبایی به یقین مبدل میشود. آنچه مغفول شده است جوهر پروژه فكری سیدجواد طباطبایی است. طباطبایی بر آن است كه ایرانزمین با دو فروپاشی و انحطاط جزئی و كلی در زمان ورود اعراب و هجوم مغولان مواجه شده است كه همزمان با این دو فروپاشی، رواج قشریگری، نگرش صوفیانه و قرار گرفتن دیانت در مقام شكل دهنده امر فلسفی، تفكر در امتناع قرار گرفته است و لزوم بازپرداختی فلسفی به بنیادها و پایههای اندیشه معاصر ضروری است.
پرمبرهن است كه در وضعیتی كه امر فلسفی و كار فكری از اصالت افتاده باشد، نتایج امور نیز مورد نقادی واقع میشوند و آنچه نویسندگان مقاله به سادگی از آن به عنوان گیردادن به عالم و آدم و تاریخ و تمدن یاد میكنند، ناشی از خوانش كمعمق و حوصله آنان است. وقتی متفكری از مبنا پرسش میكند و لزوم سوال فلسفی از قلمرو سنت به مثابه «نظام اندیشهای كه بر مبنای خاص خویش استوار است»(1) را مورد تاكید قرار میدهد، مسلما تمام ساختمانهای بنا شده بر بستر این سنت ناپرسا را لرزان و مردود میبیند. «مشكل سنت این است كه اگر فهمیده نشود، یا بنبست است و یا اینكه به درختی میماند كه روی تنهاش قارچ سمی رشد میكند و از نظر طباطبایی ایران در وضعیت جدید و خصوصا در تحولات 30ساله اخیر، قارچ سمیای است كه بر تنه سنت روییده است».(2) این دید بنیادین طباطبایی و نگرش نقادی وی، نزدیكترین و واقعگرایانهترین برخورد با وضعیت حاضر از سمت اندیشه و روشنفكری است. طباطبایی روی گسلی تامل كرده است كه دیگران یا آن را ندیده به سوی سازگار كردن دین و مدرنیته روان شدهاند (همانند روشنفكران دینی) و یا اینكه در سپهر ذهنی جامعه خویش حضور ندارند و دل به «توسعه» و «ترجمه» بستهاند. (همانند ماركسیستهای انتقادی و پستمدرنها). به نظر میآید نگارش مقاله مذكور نیز در فضای مبتدیانه گروه دوم صورت گرفته باشد كه با توسل به متفكران دشوارنویس فرانكفورتی و آوردن جملات ناجیانه آنان در خلال مقاله قصد ایجاد بحث دیگران را در زمین ما دارند! در حالیكه مبحث انتقادی و متفكرانی نظیر آدورنو، مبحث ما نیستند.
به قول طباطبایی «بحران ما، بحران دموكراسی، آزادی و حقوق بشر نیست، (بلكه) بحرانی ناشی از فقدان آنهاست. تاكید من بر اینكه ما كجا هستیم و از كجا سخن میگوییم، یا بهتر بگوییم اینكه ما باید پرسش خودمان را مطرح كنیم و نه پرسشهای دیگران را، مبتنی بر توجه به این واقعیت است كه ما به بیراههای رفتهایم كه نهایت آن بنبستی بیش نمیتواند باشد.»(3) به نظر میرسد ارزشمندترین توصیه طباطبایی به منتقدان خویش- البته اگر نویسندگان مقاله «مرثیه سرای تاریخ اعظم زوال»را منتقدان جدی اندیشههای طباطبایی بدانیم كه دور از واقعیت است- همین نكته كلیدی است كه او اشاره میكند و آن هم اینكه ما باید پرسشهای خودمان را مطرح كنیم.
نكتهای كه اگر از سوی نویسندگان مقاله درك میشد، موضوعیت نوشتار سبك و در ظاهر فلسفی آنان از بین میرفت.
در جای دیگری از آن وجیزه، از بیاعتنایی طباطبایی به بصیرتهای هوشمندانه و انتقادی جامعهشناسی گلهگذاری شده است. این نقد نیز از عدم مطالعه آثار طباطبایی ناشی میشود. چه اینكه هر كسی ذرهای به فضای بحث طباطبایی نزدیك شده باشد، در مواجهه نخست این نكته را دریافته است كه بحث طباطبایی ناظر به اندیشه آنهم از دریچهای فلسفی است نه یك بحث جامعهشناسانه! بحث طباطبایی درباره سنت فلسفی است نه جامعهشناختی و از آن واضحتر نه درباره یك جامعه سنتی. سیدجواد طباطبایی به اندیشهها میپردازد چه اینكه از دید جامعه شناخت در نظر طباطبایی جامعه ایران مدتهاست از یك جامعه سنتی فاصله گرفته است. «شیءواره كردن مفاهیم» از دیگر اتهاماتی است كه به طباطبایی وارد شده است. مشخص نیست تلاش متفكری كه تمام وقت خویش را در سالهای اخیر بر سر مواد تاریخ اندیشه و تاریخ اندیشه سیاسی در ایران معاصر و تطبیق آثارش با سیر تحول اندیشه در غرب قرار داده است را چگونه نادیده میگیرند؟ عطف توجه طباطبایی به سرشت مواد تاریخ و اندیشه در ایران بیشك نقطه مقابل تلاشهایی است كه تنها بر طبل تقلید از غرب میكوبند و اینچنین بینشهایی را نظیر آنچه در مقاله مذكور آمده است به بار میآورد. بیدلیل نیست كه منتقدان ارجمند تاریخ اعظم زوال آثار فریدون آدمیت را در برونرفت از وضعیت امتناع، موثرتر از آثار طباطبایی یافتهاند. اینان بازهم بر نكتهای گران چشم بستهاند و آن اینكه تدوین تاریخ مشروطه تاكنون بیتوجه به تاریخ اندیشه صورت پذیرفته است و راهی را نگشوده است. برای كسانیكه از فرط حضور مفاهیم زنده تاریخ اندیشه سیاسی در آثار سیدجواد طباطبایی و بهرهگیری از منطق و روششناسی محكم و نیز تبدیل بحران زوال به پرسش از انحطاط به توانی برای ادامه مطالعه و عمق دادن به برداشت خود از این نوشتارهای پرمایه ندارند، جای تعجب نیست كه گرانبهاترین پژوهشهای ناظر به چالشهای بنیادین ایران معاصر را در هیأتی كاریكاتورگونه و آماسیده دریابند.
نویسندگان مقاله پس از رد نظریات دكتر طباطبایی و ابطال دیدگاههای وی در مورد زوال اندیشه سیاسی ایران و انحطاط! دست به مناقشه در مورد جایگاه هگل در مدرنیته غربی میزنند و فیلسوف آلمانی را نیز از حیث اعتبار ساقط میسازند! فارغ از اینكه تحلیل تاریخ ایران با نگاهی كه هگل به تاریخ داشت صحیح است یا خیر با رجوع به مجموعه آثار طباطبایی میشد كه دلیل توجه وی را به هگل و جایگاهی كه وی به هگل در مدرنیته غربی میدهد، فهمید.
«به دو اعتبار میتوان هگل را نخستین فیلسوف تجدد دانست. زیرا هگل، از سویی تمایز میان دولت و جامعه مدنی را به عنوان بحثی اساسی وارد فلسفه سیاسی كرد و بدینسان، فلسفه اجتماعی نوینی را بنیان گذاشت كه فلسفه جامعه مبتنی بر مناسبات سرمایهداری بود، اما از سوی دیگر، همین امر با بسط علوم اجتماعی جدید، به اعلام استقلال امر اجتماعی منجر شد.»(4)
نكته دیگر آنكه طباطبایی هیچكجا خود را و روش كار خود را هگلی ندانسته است چه اینكه امكان نظری و تاریخی در مورد آنچه هگل در مورد غرب به انجامش رساند، در مورد ایران و روح ایرانی كه خواهان قدمگذاری در مسیر دشوار تجدد است، وجود ندارد اما به حكم جملهای از رضا داوریاردكانی كه طباطبایی آن را تكرار میكند: «گذشته غرب آینده ماست» مسیر فلسفیگذار به تجدد و منزلگاههای آن همان است كه در غرب رخ داده است.
عدم تفكیك میان اندیشه و روششناسی میشل فوكو توسط نویسندگان مقاله، بنیان نقد بیپایه دیگری در مورد آثار دكتر طباطبایی را پیریزی میكند. سادهلوحانه است كه به سبب دشمنی فوكو با اصول و مبانی در فلسفه خویش، روششناسی او را نیز بر منطق اندیشهاش ارزیابی كنیم. درست است كه با فوكو نمیتوان سراغ تمدنهای مبتنی بر معنا رفت اما آیا زایش دانش و قدرت در یك تمدن معناگرا مثل اسلام به مدد روششناسی فوكو قابل حصول نیست. در این مورد میتوان به موارد متعددی از جمله تحلیل دوره میانه اسلام با روش فوكویی توسط داوود فیرحی ارجاع داده شود.
در پایان باید اشاره داشت نهتنها هیچ نقد علمی و فكری سازندهای در مقاله «مرثیهسرای تاریخ اعظم زوال» نسبت به اندیشههای طباطبایی دیده نمیشود كه هرآنچه هست برخاسته از توهمی ناشی از دانایی شبه فلسفی است. چگونه میتوان خود در دام ایدئولوژی و پایبسته به تفكری سلبی بود و ردپای اندیشههای ایدئولوژیك در آثار طباطبایی یافت؟ چگونه میتوان چشم بر نقادیهای بنیادین طباطبایی بست و نوشتههای وی را در پیوند با ایدئولوژی رسمی یافت؟ در حالیكه تمام صحبت طباطبایی این است كه «پژوهشهای بنیادین باید نسبتی با ژرفای بحران كنونی داشته باشد.
اما جای تاسف است كه بخش بزرگی از منابعی كه باید برای پیشبرد پژوهشهای بنیادین تخصیص یابد، در راهی صرف میشود كه ناظر بر سیاستگذاریهای روز است.» تجاهلورزی و شیطنت در نادیدهانگاری گوهر اندیشههای طباطبایی به قدری عیان است كه نیازی به بیان آن نیست.(5)
راهیابی و كامیابی در مباحث بنیادین ایران معاصر ناظر به سلامت فضای گفتوگوی میان روشنفكران و منتقدان است؛ فضایی كه به عقیده نگارنده با چاپ و انتشار چنین وجیزههایی به شدت در خطر میافتد. امید آنكه توان پرسش و نقد را در خود و از خود تقویت كنیم و در تفاوت «ایدئولوژی» و «اندیشه» درنگ و تامل داشته باشیم.
چه اینكه اگر اندیشه، تاریخی دارد كه توسط سرآمدانی مثل طباطبایی تدوین شود، حاشا كه ایدئولوژی، تاریخی داشته باشد و دوامی!
پینوشتها:
1- مقاله «مرثیه سرای تاریخ اعظم زوال» نوشته جواد گنجی و آرش ویسی، روزنامه كارگزاران، شنبه 21 اردیبهشت 87، ویژهنامه كتاب، صص10 و 11
2- ر.ك: روزنامه همشهری، 5 تیر 1382، صفحه 13
3- منصورنژاد، محمد، سیدجواد طباطبایی، مجموعه متفكران مسلمان معاصر، انتشارات جهاد دانشگاهی، 1383، صفحه 339
4- مجله راه نو، شماره هشتم، 23 خرداد 1377، صفحه 18
5- منصورنژاد، محمد، سیدجواد طباطبایی، مجموعه متفكران مسلمان معاصر، انتشارات جهاد دانشگاهی، 1383، صفحه 341
6- طباطبایی، سیدجواد، حكومت قانون، تبریز، انتشارات ستوده، چاپ اول1386 – صفحه 19

