حامد زارع:سیدجواد طباطبایی متفكری است كه با دقتی فلسفی و با محوریت اندیشه و به خصوص اندیشه سیاسی كمر به بازخوانی انتقادی سنت و مرور دوباره تاریخ از منظری فلسفی بسته است. ثمره دقت فلسفی طباطبایی در تاریخ ایرانزمین نظریه زوال اندیشه و امتناع تفكر بوده است كه به انحطاط تاریخی ایران انجامیده است. به نظر طباطبایی هر چقدر از سرچشمههای فرزانگی ایران باستان فاصله گرفتهایم این زوال رخ نمایانتر شده است. وی بر آن است كه با حمله اعراب اولین سیر انحطاط را در پیكره ایران ما شاهد بودهایم. بعد از آن با یورش مغولان و رواج تصوف و قشریگری به طور كلی اندیشه و بحث فلسفی در مبانی، از مباحث اندیشمندان خارج میشود و زوال اندیشه تثبیت میگردد. از این دوره است كه تفسیر عقلانی از شریعت تعطیل میشود و اصالت فلسفه با امتزاج شئونات شریعتگرایانه در آن از میان میرود. در مورد روششناسی سیدجواد طباطبایی نیز باید گفت وی از متد هگلی سود میجوید. برای طباطبایی تجدد و معرفتشناسی مدرنیته برایش از اهم موضوعات است و تمام جهدش برای وصول به مبانیای است كه غرب مدرن از آن استفاده كرده است و به نقطه كنونیاش رسیده است. سیدجواد طباطبایی همانند هگل و به پیروی از او راه غرب را تنها راه قابل اطمینان میداند و در كوشش است كه نسبت جامعه خود را با تجدد مشخص كند. ناگفته پیداست كه تاریخ در این روششناسی در جایگاه مهمی قرار دارد. هگل بر آن است كه اندیشه سیاسی را از بستر تاریخ ببیند و مفاهیم فلسفی خود را طوری میچیند كه انسان متجدد در نوك پیكان پیشرفت بشری قرار میگیرد. با این توضیحات میتوان دانست كه اپستمولوژی كه هگل معرف آن است به تمامی در آثار سیدجواد طباطبایی رعایت شده است. وی نیز مانند هگل مفاهیم را به صورت عقلانی و در بستری فلسفی طرح میكند تا از ذات اندیشه و ایدئالیسم تخطی نكرده باشد. اما اگر سیدجواد طباطبایی به هگل بر میگردد تا مدرنیته را اثبات كند، فردید به هایدگر رجعت میكند تا تجدد را نقد كند. سیداحمد فردید بیتردید یكی از اثرگذارترین متفكران ایرانی در صد سال اخیر بوده است. شاید نتوان به راحتی فردید را یك اندیشمند دارای ذهنی منضبط و مبانی منسجم دانست. چه اینكه وی از عرفان ابن عربی و فلسفه هایدگری توامان بهره میگیرد. اما بدون تردید سید احمد فردید، فیلسوف كاملی است كه به اندیشه مشغول بوده است. البته اندیشه و تفكر در نزد فردید معنای دیگری دارد. تفكر اصیل بهقول فردید و هایدگر تفكر هرمنوتیكی تفسیر وجود بر اساس وجودشناسی و تحلیل دازاین یعنی حضور و حوالت است. برای كسانیكه آشنا به تاریخ اندیشه و همچنین جریانهای فكری معاصر هستند، جای هیچ تردیدی نباید باشد كه سیدجواد طباطبایی متفكری متجدد و غربگراست و سید احمد فردید اندیشمندی ضدتجدد و غربستیز است. اما اگر خواسته باشیم خود را از تعابیر ایدئولوژیك برهانیم و فردید را مرتجع و بنیادگرا ندانیم و ازآن سو ستایشگر افراطی مواضع مدرن طباطبایی نباشیم، باید پذیرفت این دو اندیشمند از جهاتی بسیار نزدیك و شبیه به هم هستند. اگر از راستگرایی و محافظهكاری این دو بگذریم، اولین شباهت طباطبایی و فردید، تعلق خاطر آنها به فلسفه قارهای و سنت فلسفه آلمانی است. هگل و هایدگر دو منبع اندیشگی طباطبایی و فردید محسوب میشوند. هر چند قرار دادن هایدگر در كنار هگل از صحت كافی برخودار نمیتواند باشد اما در یك تقسیمبندی كلی، این امر بلامانع است. از اینجا به تشابه دیگری در اندیشه این دو متفكر میرسیم و آن اینكه هر دو آنان اندیشمندانی تاریخگرا هستند. نگاه تاریخی و پررنگی مفاهیمی كه الزاما در بستر تاریخ رخ میدهند نه به طور مثال در جامعه و علوم اجتماعی؛ از ویژگیهای مشترك تفكر طباطبایی و فردید است. نزدیكی دیگر طباطبایی و فردید، فیلسوف بودن آنهاست. بهره بردن از فلسفه- به معنای دقیق كلمه- در پروژه فكری، از دیگر مشخصات مشترك طباطبایی و فردید میتوان نام برد. با نظركردی در تاریخ فكر معاصر ایران به راحتی قابل فهم است كه اندیشه و فلسفه در مقام فهم موضوعات و مبنای معرفتشناسی در ایران در غیبت به سر میبرد. به سختی میتوان پس از ملاصدرا- كه البته خصومت با صدرالمتالهین از دیگر ویژگیهای یكسان طباطبایی و فردید میتوان به حساب آورد!- فردی را یافت كه درصدد فهم و توضیح فلسفی باشد؛ اما ابتدا فردید و سپس طباطبایی با ذهنی كاملا فلسفی و با زبانی اندیشمندانه به تدبیر در امور پرداختهاند. هر چند طباطبایی در تاریخ معاصر (تحولات مشروطه)، بیشتر غور اندیشه محور دارد و در مورد تاریخ اندیشه، سخنان وی بیشتر جنبه گزارش انتقادی دارد. ولی فردید از زمانی كه زبان میگشاید و از هر عصری كه سخن به میان میآورد، ذهن و زبانی فلسفی دارد. هر چند خود را دشمن فلسفه و مبارز در راه رفع فلسفهزدگی معرفی میكند. به عبارت دیگر طباطبایی و فردید تنها فیلسوفان تاریخ جدید ایران هستند كه هر دو در كار طرح مسئله و جستن فلسفه و مهمتر از آن، پرسش معاصر ما هستند. سیدجواد طباطبایی و سید احمد فردید را میتوان فیلسوف بحران نامید.
در دستگاه اندیشه طباطبایی و فردید هر چیزی كه چیده میشود برای مقابله با انحطاط و بحرانی است كه هر یك به كیفیتی از آن تعریف دارند. فردید از بحران عالمگیر غربزدگی سخن به میان میآورد و طباطبایی از بحران عدمتفكر فلسفی و زوال اندیشه دم میزند. این تشخیص انحطاط، اگر چه فرقهای فراوانی با هم دارند، اما از خصائص طباطبایی و فردید است. ارجحیتی كه سیدجواد طباطبایی به ایدئالیسم در برابر ماتریالیسم میدهد و ارزشی كه فردید به علم حضوری در برابر علم حصولی میدهد، به تسامح میتوان نقطه اشتراك نامید و رهیافتی به این نكته كه اندیشه از هر امر دیگری برای این دو متفكر بیشتر حائز اهمیت بوده است. به عبارت بهتر علم حصولی نزد فردید مولد مفهوم است و علم حضوری مولد معنی. این توجه به معنا را میتوان با برجستگی انضمام در برابر انتزاع در فلسفه هگل و پروژه طباطبایی كنار هم نهاد. به نظر میرسد در تاریخ فكر معاصر، در كنار نام فردید، تنها میتوان از نام طباطبایی سخن گفت. با تمام اخلافات این دو متفكر اما شاكله اندیشه آنها به نحوی است كه به راحتی میتوان از از این دو متفكر به عنوان اولین و البته تنها فیلسوفان تاریخ جدید ایران سخن گفت. تعلق خاطر طباطبایی و فردید به سنت فلسفی آلمانی نكتهای است كه نمیتوان به راحتی از كنار آن گذشت! چه اینكه خالصترین مبدا برای شروع پرسش فلسفی و غور اندیشمندانه در مورد مسائل، بیشك تنها در سنت فلسفی آلمان امكانپذیر است. حتی اگر فاصلهای به وسعت هگل تا هایدگر مطرح باشد؛ اما دقت فلسفی حاضر در آلمان، آن را از تمامی حوزههای فلسفی دیگر اروپا منحصر میكند. چه اینكه در وادی اندیشه این تنها طباطبایی و فردید بودند كه در مورد مسائل جامعه خود توضیحی فلسفی دادند و هم اینان هستند كه از آلمان و فلسفه آلمانی توشه برگرفتهاند. در این فضا هر دو این اندیشمندان از منتقدان فلسفه تحلیلی آنگلوساكسونی هستند كه عبدالكریم سروش از آن بهره میگیرد و پرپیداست نقد روشنفكری دینی نیز به سبب عدمدارا بودن مبانی فلسفی و دامن زدن به خلط مباحث و از نقاط مشترك دیگر فردید و طباطبایی است. اشتغال این دو به فلسفه و اندیشه سبب شده مفاهیم از غنای بیشتری در محضرشان برخوردار شوند. فردید را نخستین كسی میتوان دانست كه تحت تاثیر مستقیم فرهنگ آلمانی به اهمیت مفهوم تاریخ پی برد. و درباره نسبت ما با تجدد تئوریپردازی كرد كاری كه دقیقا عین آن را طباطبایی انجام میدهد. گاهی اوقات نزدیكی شدیدی میان سخنان طباطبایی و فردید حس میشود. حتی استفاده از مفاهیم و واژگانی مشترك این نزدیكی را بیشتر میكند.
كیست كه نداند طباطبایی همه جا از ذیل تاریخ غرب بودن صدر تاریخ ما سخن میگوید و كیست كه بداند این گزاره از آن احمد فردید است! مفاهیمی همانند «خلاف آمد عادت» در متون و گفتارهای هر دو این اندیشمندان به چشم میخورد. از این اشتراك سطحی كه بگذریم آیا با خود اندیشیدهایم كه چرا تا به حال طباطبایی در تالیفات خود كه در آنها به همه روشنفكران ایرانی میتازد، انتقادی به فردید نداشته است؟ باید پذیرفت كه جدی گرفتن تفكر فلسفی نزد فردید، طباطبایی را از هر گونه نقدی به فردید خلع سلاح كرده است. بیجهت نیست كه طباطبایی این جمله شاگرد فردید- رضا داوری- را بارها تكرار كرده است كه گذشته غرب آینده ماست. به بیان بهتر طباطبایی كه به روشنفكرانی نظیر سروش و شریعتی به سبب دامن زدن به اغتشاش مفاهیم در ایران سخت میتازد، بیتردید در مقابل استفاده صحیح فردید از مفاهیم هر چند كه در نقطه برابر وی باشد، سخن نقادانهای ندارد.